تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1295

مساهمون:

ص١٢٩٥
نيايد . اكنون در شعر چنين مىگويد كه من ياد مىكنم آن روزگارها را كه تو با من نيكويى كرده‌اى ، و اين اشارت به ازل مىكند و به منتهاى متقدم و سالف . باز چنين مىگويد كه چون من آن روزگارها را ياد مىكنم عجز خويش از شكر آن روزگار مىبينم ، از شكر با من جز ياد كردن نماند از بهر آنكه در وقت به هر نفسى و به هر لحظتى از نعمت و منت خالى نيست . چون به شكر وقتى مشغول گردد فراغت شكر گذشته نيابد ؛ از شكر گذشته با او جز ياد كردن گذشته نماند . و از اين نيكوتر باشد ، و آن آنست كه منتى كه ياد كند پيش از آنكه شكر آن منت به جاى آرد يكى ديگر از آن بزرگتر بيند الى ما لا يتناهى . و در ذكر چنان متحير گردد كه به شكر نپردازد . « قال كان بعض الكبراء يقول فى مناجاته اللهم انك تعلم عجزى عن مواضع شكرك فاشكر نفسك عنى » . گفت خداوندا تو مىدانى عجز من از جايگاههاى شكر تو . تو خود شكر آر خود را از من . و اين درست است و حاصل به اين بازگردد كه هر چيز كه بنده به آن مؤاخذ است و از گزاردن آن عاجز آيد به حق سبحانه بازگردد ، تا آن بار از او بردارد . چنان كه صلوات پيغامبر عليه السلام كه چون امت عاجز بودند به خدا حوالت كردند و گفتند ، اللهم صل على محمد و على آل محمد . يعنى ما صلوات به سزاى او نتوانيم آوردن ، سزاى او تو به دانى ، به فضل خود نيابت ما بدار و او را به سزاى او صلوات فرست . و لا محاله چون از گزاردن صلوات مخلوقى عاجز باشد از گزارد شكر حق عاجزتر باشد ، پس اولاتر آن باشد كه شكر او را به او حواله كند . و از اين معنى بود كه حق تعالى آغاز كتاب خود به حمد نهاد و گفت : الحمد لله رب العالمين ، كه آن منت كه حق را است بر بندگان خويش ، بندگان قدرت گزارد شكر او ندارند . دانست كه اگر ايشان را به شكر بگيرد همه هلاك شوند در تقصير گزارد حق خداى تعالى . همچنان چون دانست باز ابتداء كرد به منت و نعمت دوست ، و آن