مخلص و مخلص هر دو خواندهاند . آنكه مخلص به كسر خواند معناش چنان باشد كه خود را خالص گردانيد از بهر ما ، و آنكه مخلص خواند چنان باشد معناش كه ما او را خالص گردانيديم از بهر خود تا ما را توانست بودن . و چون موسى عليه السلام از اهل و فرزندان خويش جدا گشت حق در مقام حيرت كه او راه گم كرد و آتش ديد او را اين وصف نهاد و گفت :
وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِيًّا
.
و چون الياس پيغامبر عليه السلام قوم خويش را فرمود از غير حق تبرا [ 92 الف ] كردن و به حق يگانه بودن ، حق تعالى آن را كه از او قبول كرد وصف اخلاص نهاد و گفت :
فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ
. و همه اخلاصهاى قرآن را بر اين معنى تخريج توان كردن .
بازگرديم به كتاب :
« قال رويم الاخلاص ارتفاع رؤيتك من الفعل » . گفت اخلاص آن است كه ديدار خويش را از فعل بردارى ، يعنى چون فعلى كنى نبينى و نگويى كه من چه كردهام ؛ و از اين فعل طاعت را مىخواهد . از بهر آنكه فعل صفت فاعل است ، هركه فعل ببيند چون فعل خويش ديد خويشتن ديد ؛ و خويشتنبين خدابين نباشد .
نبينى كه ابليس طاعت خويشتن ديد او را خويشتن در ديده آمد تا گفت : انا . و چون خدا را بديد از خدا ديدن كور گشت تا حق امر فراموش كرد ، كه اگر آمر را بديدى حق آمر بدانستى [ چو حق آمر بدانستى ] به جاى آوردى . و دليل بر اين قول جبريل است و قول پيغامبر عليهما السلام . چون او را پرسيد : ما الاحسان قال ان تعبد الله كانك تراه . چنان پرست كه گويى او را مىبينى . نگفت چنان كه عبادت را بينى . و شك نيست كه چون بنده را حال به آن جاى رسيد كه گويى خدا را مىبيندى ، نه نفس ماند او را و نه خلق و نه فعل .
ارتفاع رؤيتك من الفعل ، اين باشد .
آنگاه نيز از اين باريكتر هست كه چون فعل نبيند نبايد كه بداند كه من كارى كردم به ناديدن فعل ، كه ديدن آن ناديدن هم شرك است