تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1284

مساهمون:

ص١٢٨٤
توحيد آرد با خدا غير خدا را يار كند اخلاص نيست . باز چون از شرك تبرا كردند و به يگانگى او مقر آمدند توحيد باخلاص گشت . باز از اينجا بگذرد و اخلاص آرد به صفات او ؛ به آنكه هيچ‌چيز را شبيه و مثل او نگويد نه به ذات و نه به صفات و فعل . تا همچنان‌كه در اعتقادات مخلص باشد ، در اعتقاد صفات نيز مخلص باشد . چون اعتقاد بر اين وصف خالص آمد ، او مؤمنى باشد مخلص . باز ازين برتر اخلاص هست و آن آنست كه هر عملى كه بيارد در آن عمل رياى خلق و عجب نفس نيارد تا عمل او خالص گردد از معانى مفسده . باز از اين برتر اخلاص هست ، و آن آنست كه از آن عمل كه بيارد مراد او رضاى حق باشد نه طمع ثواب ، چنان كه خدا گفت :
ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ
؛ و نيز گفت :
يُرِيدُونَ وَجْهَهُ
يعنى رضاه ، تا اگر او را در هر دو كون هيچ مكافات نباشد چون رضاى حق يافته باشد بسنده كند . باز از اين برتر اخلاص هست و آن آنست كه هرچه كند كردهء خويش نبيند ، از بهر آنكه چنان كه او حق نيست فعل او هم حق نيست . چون ببيند كه من چه كرده‌ام و چيزى كه مىبيند غير حق بود اخلاص نيست . اكنون جنيد اينجا اشارت مىكند و مىگويد كه هر عملى كه به يارى كه از آن عمل خدا را خواهى اخلاص است ، و اگر از آن عمل جز خدا چيزى طلبى اخلاص نيست . پس تا هر دو كون و هرچه در هر دو كون است بنده از عمل برنگيرد ، عمل او به اخلاص نگردد . اخلاص معاملت به اين صعبى است ، اخلاص اعتقاد چگونه بود ؟ ! و از اين معنا است كه خدا همه خلق را اخلاص فرمود ، لكن صفت مخلصى نداد مگر انبيا را . چون يوسف عليه السلام در فروختن و به چاه افگندن و در انواع محن كه او را پيش آمد راست بود و همه حق ديد ، كه راستى در حق ديدن است ، و حق او را اين صفت بداد و گفت :
كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ
.