تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1281

مساهمون:

ص١٢٨١
دوستى كه از همه سميران در گذشته‌اى . و سمير آن باشد كه با تو سمر گويد تا ترا با او انس و آرام افتد . چنين مىگويد كه تو مرا از همه مونسان در گذشته‌اى ، و با جز تو مرا هيچ انس نمانده است ، و مرا با تو الف افتاده است كه بر سر من جز ذكر تو نمانده است . چون مرا الف و حال با تو چنين باشد خوف من از عذاب مصير كى باشد كه بر خاطر من جز تو نمىگذرد ، خوف جز تو كى باشد ؟ ! باز بيان مىكند كه اين چرا است .
« توفى السرائر سرها * و تحوط مكنون الضمير »
گفت تو سر همه سرها تمام بدهى و نهان همه ضميرها بدانى . يعنى چون تو از سرها آن بدانى كه غير تو نداند خوف از تو بايد نه از غير تو . و شايد كه اين را معنىاى دگر باشد يعنى سر مرا به تمامى فروگرفته‌اى كه غير ترا در سر من جاى نمانده است . چون در سر من خاطر غير راه نباشد خوف غير را كى راه باشد كه تا چيزى نخست بر خاطر نگذرد خوف آن چيز نباشد . باز بيان مىكند كه علت اين چيست و مىگويد :
« لكن اجلك ان اج * ل سواك للخطر الحقير »
لكن من ترا از آن بزرگتر دانم و از آن بزرگتر دارم كه من جز ترا بزرگ دارم از بهر آنكه خطر آن چيزها در جنب تو حقيراند . يعنى من كه از غير تو نمىترسم نه از بهر آن نمىترسم كه جاى ترسيدن نيست ، لكن هيبت و بزرگى تو چنان سر من فروگرفته است كه هيچ بزرگ را نزد من مقدار نمانده است . و شايد كه معنى اين چيزى دگر باشد و آن آنست كه چون سر من به تو مشغول گشته است غير ترا در سر من جاى نمانده است . از بهر آنكه همه خطيران در جنب تو حقيراند و همه حقيران در جنب خطيران هيچ نباشند ، كه جلال و كبرياى تو سر مرا چنان فروگرفته است كه غير ترا به خاطر من راه نمانده است .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1281 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى