نفس را مراد نيست كه نفس امارهء سوء است ، و حق ترك سوء است .
پس تا نفس را خلاف نكند حق را موافق نگردد ، و تا موافق حق نگردد تارك نهى نگردد ؛ و تا نهى را تارك نگردد متقى نباشد .
باز مىگويد كه به آن مقدار كه از بنده حظ نفس فايت گردد يقين بيابد از بهر آنكه يقين در غيبت افتد ، و نفس را سكون با شاهد افتد . چون حظوظ نفس حاضر گشت با شاهد آرام گشت .
غايب فايت گشت يقين برخاست . پس چون حظ نفس در شاهد فايت گردد ، با حاضر آرام نماند ، غايب يقين گردد . و دليل بر اين خبر حارثه است كه چون نفس را از دنيا خوردن و خفتن و سيم و زر مىبايست ، چون نفس را از اين غايب كرد ، غايب او را حاضر گشت ، تا يقين درست گشت . و شاهد اين در شريعت آن است كه هركه بهايى چيزى دارد ، آن چيز او را به كار باشد . تا آنچه دارد نماند آنچه ندارد نيابد . همه احوال بر اين بنا است .
و نيز در اين جاى اشارتى ديگر است و آن آنست كه نفس جاى نظر حق نيست ، چيزى كه دوست به وى ننگرد نگرستن به او محال است . و نفس مرادجوى است ، و مرادجوى دوست نيابد . و تا همه مراد زير قدم نيارد دوست به دست نيايد . و حظوظ نفس به جاى بگذاشتن دليل است كه او را از دوست جز دوست به كار نيست . و حظوظ طلب كردن دليل است كه مرا خويشتن به كار است .
« انشدونا للنورى :
انى اتقيتك لا مها * بة من محاذرة المصير »
گفت من از تو مىترسم و آن هيبت من نه از آن است كه از بازگشت مىترسم . و معنى اين سخن [ 91 الف ] آن است كه نه مرا خوف از تو به آنست كه مرا به دوزخ برى و بازگشت من سوى عذاب باشد ؛ از بهر آنكه هركه از عذاب ترسد عذاب بر نفس افتد .
و صد هزار نفس فداى دوست است . باز اين را دليل مىآرد مىگويد :
« انى و كيف و انت لى * الف يفوق مدى السمير » .
گفت چگونه باشد و چرا باشد مرا خوف از اين معنى ، و تو مرا آن