« هو التبرى و هو الاخلاص » . تقوى بيزارى ستدن است ، و آن اخلاص است يعنى بيزارى ستاند از خويشتن و آنچه دارد ، و هرچند تبرا درستتر اخلاص درستتر ، از بهر آنكه اخلاص از خلوص است ؛ هركه پاكتر او خالصتر . تا زر از همه عيبها پاك نگردد آن را ذهب خالص نگويند . پس تا بنده از خلق و از نفس تبرا نكند اخلاص او درست نيايد . و همين تأويل نهادهاند قول خدا را جل و علا :
مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً
، لا يشوبه فرث و لا دم و كذلك عمل العبد وجب ان يكون خالصا من الخلق و النفس لا يشوبه عجب نفس و لا رياء خلق . به اين آيت باز گرديم كه [ 90 ب ] سهل آورده است ، گفت :
« و لكن يناله التقوى منكم » . اينكه حق تعالى تقوى در قرآن ياد كرد بر زبان اشارت دو معنى گفتهاند : يكى آنچه قربان كند خويشتن را از آنچه دارد مجرد كند باز مىنمايد كه به دست خويش تباه كردم آنچه داشتم ، تا درست كنم صحت ارادت خويش را از بهر دوست . و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه ملك بنده [ را ] برابر روح است ، لكن مأذون است . [ به اتلاف ملك و مأذون نيست به اتلاف نفس ] چون ملك قربان مىكند باز مىنمايد كه اگر امر كشتن نفس بودى نفس را بكشتمى ، تا درست كردمى كه مرا از دوست جز دوست به كار نيست .
« قال اصل التقوى مجانبة الهوى و مباينة النفس فعلى قدر ما فاتهم من حظوظ انفسهم ادركوا اليقين » . يكى از بزرگان چنين مىگويد كه تقوى و پرهيزگارى از هوا كناره گرفتن است و از نفس جدا گشتن . معنى اين سخن آن است كه تقوى آن است كه هر چيزى كه ترا از آن نهى كردند از آن دور باشى ؛ و اين نتوانى كردن تا از نفس جدا نگردى . و جدا گشتن از نفس خلاف كردن هواى او بود ، چون خلاف آمد ، اگرچه قرب است . چون موافقت آمد يگانگى آمد ، اگرچه بعد است .
اكنون چنين مىگويد از نفس جدايى بايد يعنى مخالفت مراد او ترك هواى او ، تا از نهى دور تواند بودن ، از بهر آنكه همه نهيها از آن است كه نفس را با او هوا است و همه امرها به آن است كه