افتد از آن چيز تبرا كند .
باز شيخ اين را در كتاب شرح كرده است و گفته :
« معناه ان يتقى ما سوى الله سكونا اليه و استحلاء له » . معنى اين سخن آن است كه پرهيز كند از هرچه جز خدا است به معنى آرام گرفتن با او يا خوش شدن آن چيز به دل او . و اين را بنا بر احوال نهاده است .
و جمله اين سخن آن است كه هر چيز كه بنده را به سر خوش آمد به آن چيز ميل افتد ؛ و به آن مقدار كه به غير حق ميل افتد از حق اعراض افتد ، و چون ميل افتاد آرام گيرد . و به آن مقدار كه با غير حق آرام گيرد از حق جدا ماند . پس احوال بنده يا احوال ظاهر است ، چون طاعت ؛ يا احوال باطن است چون مشاهدت و رجا و خوف و آنچه به اين ماند .
اكنون چنين مىگويد كه بنده از اين احوال منفرد بايد تا متقى باشد ، نه به آن معنى منفرد باشد كه نكند ؛ كه ناكردن عصيان و فسق است ، لكن به آن معنى كه كرده نبيند . و ناديدن آن باشد كه در طاعت تقصير خويش بيند با فعلى كه خويش را مقصر داند نيارامد [ 89 ب ] لكن نه از آن مطالبت كند تا به معامله توانگرترين خلق باشد ، و به ناديدن معامله مفلسترين خلق باشد ، كه هركه مفلستر توانگرتر .
اما احوال باطن آن است كه چون دوست دارد حق را بر محبت خويش نيارامد ، از بهر آنكه محبت من بر ندهد تا او مرا محب نباشد . و آن غيبت است يقين نگردد ، از خوف آن غيبت آن خويش فراموش كند ، فرد بماند متقى گردد .
و نيز شايد كه اين را جز اين معنى باشد ، و آن آنست كه چون دعوى كرد به محبت ، و از خويشتن در خوف و رجا حرمت نبيند و آن خوف و رجا بيند گويد اگر اين احوال مرا درست بودى معاملت من در خور احوال من بودى . بترسد كه من محب و راجى و خائف نيم .
بر خويشتن به برهنگى از اين احوال مقر آيد . تقوى درست گردد تا او را نه ملك ماند و نه فعل و نه حال . و چون از اين همه مجرد گردد آنگاه به حق رسد ، و رسيدن به حق پرخطر است . تا خاتمت پديد نيايد از بيم خاتمت از هر چيزى تبرا مىكند تا بر آن نفس كه خاتمت
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1276
مساهمون: محمد روشن
ص١٢٧٦