بلا است . توانگران را توفيق ندهد به نيكوى كردن با ايشان تا آن مراد كه حق را است در بلاى ايشان تمام گردد . يعنى خواهد كه ايشان را در بلا دارد تا با او باشند و او را بينند و همه او را خواهند . و چيزى كه داند كه ايشان را از او ببراند آن از ايشان منع كند . و شايد كه اين را جز اين معنىاى باشد و آن آنست كه هميشه معطى را منت [ باشد ] ، پس حق عطاى توانگران از ايشان بازدارد تا جز حق را بر ايشان منت نباشد .
و نيز شايد كه معناش آن باشد كه هركه از جايى نيكوى يابد ، طبع آدمى آن است كه او را بر اين كس اعتماد افتد . حق خواهد كه ايشان را جز بر حق اعتماد نباشد . و شايد كه معنى اين آن باشد كه پيغامبر گفت : جبلت القلوب على حب من احسن اليها و بغض من اساء اليها . پس حق از ايشان بر خلق منع كند تا دل ايشان جز به محبت حق مشغول نباشد .
« سمعت فارسا يقول قلت لبعض الفقراء مرة و قد رايت عليه اثر الجوع و الضر لم لا تسئل الناس فيطعموك فقال اخاف ان اسألهم فيمنعونى و لا يفلحون و قد بلغنى عن النبى صلى الله عليه و سلم انه قال : لو صدق السائل ما افلح من رده » . اين حكايت كه آورد از بهر آن آورد تا باز نمايد كه شفقت اين طايفه بر خلق چگونه است . فارس گفت : درويشى را گفتم كه بر او اثر گرسنگى و سختى ديدم چرا از خلق چيزى نخواهى . اين لفظ دليل است كه چون حال ضرورت گردد ، سؤال حلال گردد كه اگر حرام بودى فارس اين سؤال نپرسيدى ، و آن درويش جواب دادى سؤال كردن حرام است ، مرا معصيت مىفرمايى . اين نگفت و علت ديگر نهاد گفت : ترسم كه اگر سؤال كنم و مرا ندهند هلاك گردند كه پيغامبر عليه السلام گفت اگر سائل راست گويد ، هركه از او عطا را بازگيرد هلاك شود ، گفت من در درويشى راستم ، اگر سؤال كنم باشد كه منع كنند و هلاك [ 84 الف ] شوند به سبب من ؛ و من بلا كشم تا هلاك شوم دوستتر دارم كه خلق از بهر من هلاك شوند .
و در زير اين سرى نيكو هست و آن آنست كه سبب هلاك ايشان
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1256
مساهمون: محمد روشن
ص١٢٥٦