چون اين دو سخن را معنى بدانستيم بازگرديم به سخن ابو بكر واسطى رحمه الله كه گفت چند صولت آرى به زهد در دنيا كه او را صفت دو است : يا كنيف يا فانى لا شىء . كنيف پليد است و از پليدى توقى كردن فريضه است كه با تن پليد خدمت روا نباشد . پس دلى كه به دنيا آلوده باشد معرفت را كى شايد ؟ ! و چون فانى لا شىء است شىء بايد تا ترك او زهد باشد ، و ترك شىء زهد نباشد كه لا شىء موجود نباشد ، و تا موجود نگردد زهد در او چگونه باشد ؟ ! و نيز چون فانى است اگر تو او را به اختيار ترك نيارى او خود با تو از دو يكى بكند : يا خود را از تو بستاند ، يا ترا از خود بستاند .
« سئل الشبلى عن الزهد فقال لا زهد فى الحقيقة لانه اما ان يزهد فيما ليس له فليس ذلك بزهد او يزهد فيما هو له فكيف يزهد فيه و هو معه [ و عنده ] فليس الا صلف النفس و بذل و مواساة » .
شبلى را رحمه الله عليه از زهد پرسيدند . گفت : زهد به حقيقت خود نيست . يا زهد در چيزى آرد كه او را نيست ، و چيزى كه او را نيست در او خود زهد نباشد ، يا زهد آرد در چيزى كه او را است ، و چگونه زهد آرد در چيزى كه با او است و نزديك او است ؟ ! نماند مگر سر برآوردن نفس و لاف زدن و جوانمردى كردن و با خلق مواسات كرد . و معنى اين سخن آن است كه اين چه خلق زهد مىدانند زهد نيست ، از بهر آنكه اگر حق تعالى چيزى او را قسمت كرده است به وى رسد ، اگرچه نجويد ، و چگونه ترك كند او را بر ترك قدرت نيست ، و چيزى كه او را قسمت نكرده است نه به آن زهد آرد در او كه نخواست لكن بنيافت . از نايافته زهد آوردن محال است . پس آنچه به وى دادند تا ايثار كرد و به غيرى داد آن خود آن او نبود ، او در ميانه پايمرد بود . جوانمردى كرد و سعى كرد در نيكوى كردن ، تا آنچه آن كسان بود به خداوند رسانيد ، و خويشتن را از و بال مال كسان برهانيد . و او كار خويش كرد ، بر ديگران سپاس نهادن چرا است . باز شيخ سخن شبلى را تفسير كرد و گفت :
« كانه جعل الزهد ترك الشىء فيما ليس و ما له ليس له لا يصح له تركه لانه متروك و ما هو له لا يمكنه تركه » . و معنى اين سخن همان
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1224
مساهمون: محمد روشن
ص١٢٢٤