بر دوام با حق سبحانه حالى پيدا گردد كه به حال غير او را حاجت نماند ، از بهر آنكه هركه او را حال نيست كژ است ، و كژ را به راستكننده حاجت باشد . چون حال پديد آمد راست گشت . چون راست گشت از راستكننده مستغنى باشد . باز بر اين معنى دو بيت از نورى روايت كرد .
« هى انشدونا للنورى رحمه الله :
ازعجتنى عن نعوت الحال بالحال * و كيف ينعت ما لا قال بالقال
ما كل من يدعى حالا يصدقه * حتى يترجم عنه صاحب الحال »
گفت برانگيختى مرا از نعت كردن حال به حال ، يعنى مرا چنان به حال مشغول گردانيدهاى كه از نعت كردن حال فروماندم كه هر كس كه او را حالى صفت گشت به نعت كردن اين حال حاجت نيايد ، چون خوف در باطن حال گردد ، صفات خوف بر ظاهر چنان پديد آيد كه به عبارت كردن كه من خائفم حاجت نيايد و محبت و شوق و ديگر صفات احوال همچنين باز گفت چگونه در توان يافتن يا چگونه نعت توان كردن چيزى را كه قول نيست به قول . يعنى قول عبارت ظاهر است ، و حال صفت باطن و هرگز قول حال نباشد و حال قول نباشد .
چنان كه ظاهر باطن نباشد و صفت ظاهر صفت باطن نباشد ، اگر قول حال بودى گفتار آتش آتش بودى و گفتار شكر شكر بودى .
باز بيت ديگر چنين مىگويد نه هركس كه حالى دعوى مىكند در آن راستگوى است تا اين خداوند حال از آنجا ترجمه كند ، يعنى اگر اين مدعى حال را صدق باطن يا ظاهر راست [ 67 ب ] است ، صادق است . و اگر در باطن حال نيست و به زبان عبارت مىكند بر حق دروغ مىگويد ، و آنكه بر مخلوقان دروغ گويد حدش واجب آيد و فاسق گردد و مردود الشهادة گردد ابدا . و اگرچه توبه كند شهادت او قبول نيايد . پس آنكه بر حق دروغ گويد بنگر كه حال او چگونه باشد . و دليل اين سخن كه ما گفتيم قول خدا است عز و جلّ :
إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ
. اين قول راست بود . نبينى كه حق تعالى بر موافقت و صدق اين قول گواهى داد و گفت :
وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ
، لكن چون حال باطنشان با ظاهر راست نبود ، حق سبحانه