تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1190

مساهمون:

ص١١٩٠
[ 61 الف ] حق نباشد . و آن خواطر حق كه پديد مىآيد مدد الهيت است . هرگاه كه حق داند كه آن دل به غفلت بخواهد خفتن تا از حق محجوب گردد ، خاطرى بر آن سر زند تا او را از خواب منع كند ، كه چون خواب دوام گردد نهايتش موت گردد ، همچنان‌كه ظاهر را علت سبات گيرد . مىخسبد تا بميرد . پس داروى او بيدار داشتن است . باطن را حال همين است ، و خواطر حق تنبيه باشد تا نميرد . باز گفت : « و بنور المعرفة يقبل من الملك » . و به نور معرفت خاطر ملك بپذيرد ، و اين از بهر آن گفت كه ثمرت معرفت آن است كه بشناسد ما له و عليه آنچه او را باشد نگاه دارد و آنچه بر او باشد رها كند . و صفت ملائكه اين است كه تا بديدند كه خاتمت كار ابليس به سبب يك خلاف به كجا رسيد ، هميشه بر خويشتن لرزان‌اند . پس چون بنده را نور معرفت باشد آنچه ايشان ديدند و ملائكه به او نمايند كه بنده را جز لزوم طاعت راه نيست ، به نور معرفت از ايشان قبول كند و قدم از موافقت بيرون ننهد . باز گفت : « و بنور الايمان ينهى النفس » . گفت به نور ايمان نفس را از شهوتها بازدارد ، از بهر آنكه ايمان بند است و كافر مطلق است در دار دنيا ، و به شرايع مؤاخذ نيست ، لاجرم در عقبى مقيد است ؛ باز مؤمن در دنيا مقيد است و در عقبى مطلق ، دليل قيد دنيا : و نهى النفس عن الهوى ؛ و دليل طلاق عقبى : و لكم فيها ما تشتهى الانفس . و اين از بهر آن است كه دنيا سراى فنا است و عقبى سراى بقا . و فنا با بقا ضدين‌اند و هرچه يك ضد واجب كند ضد ديگر خلاف آن واجب كند . و دليل بر صحت اين قول پيغامبر كه گفت : الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر ، زندانى مقيد باشد و بستانى مطلق . و يحيى بن معاذ الرازى گويد : نحن ورثنا هذا السجن من انبياء آدم عليه السلام . معنى اين سخن آن است كه آدم عليه السلام در بهشت در بستان بود ، چون زلت كرد او را به دنيا فرستادند ؛ و گناهكاران را به زندان برند ؛ از اين معنى دنيا بر مؤمن زندان گشت . و باز هم يحيى مىگويد : و نحن فى هذا السجن فى السجن . و از اين سجن ثانى