خواست ، چنان كه گفت : و هو الذى يتوفاكم بالليل و يعلم ما جرحتم بالنهار ثم يبعثكم فيه . و جاى ديگر گفت : الله يتوفى الا نفس حين موتها و التى لم تمت فى سنامها .
پس همچنانكه ظاهر را خواب و بيدارى است باطن را نيز خواب و بيدارى است ، و فاعل خواب و بيدارى باطن حق است ، همچنانكه از ظاهر باطن را بر ظاهر قياس بايد كردن ، كه چون باطن بيدار باشد در آيات و دلايل بنگرد و اعتبار گيرد ، و چون باطن خفته باشد از حق غافل باشد و از اعتبار كردن بىخبر باشد . هرچه با بيدارى كنند بداند و هرجا كه افتد بداند . باز چون خفته باشد كه بغلتد و در بلا افتد خبر ندارد . و باشد كه با او ناشايست كنند و خبر ندارد .
و از اين معنى بود كه پيغامبر دعا كرد و گفت : اللهم نبهنا عن نومة الغافلين . و از اين معنى بود كه مصطفى را سلام الله عليه دل نخفتى ، چنان كه گفت : تنام عيناى و لا ينام قلبى . از بهر آنكه خواب غفلت است ، و الغفلة عن الحبيب محال . و الغفلة غيبة و الغيبة حجبة و الحجبة قطيعة و القطيعة مصيبة . و اين صفت مؤمنان را باشد كه دل ايشان خفته باشد ، و چون خفته را بيدار كنى شود . بتر آن باشد كه دل كسى مرده باشد . و از اين معنى گويد امير المؤمنين على كرم الله وجهه الناس ينام فاذا ماتوا انتبهوا .
و روزى اصحاب شيخ حسن بصرى رضى الله عنهم او را گفتند يا شيخ ، دلهاى ما خفته است و سخن تو در دلهاى ما اثر نمىكند . گفت كاشك خفته بودى كه خفته را چون [ 60 ب ] بجنبانى بيدار شود ؛ دلهاى شما مرده است ، هرچند بجنبانى زنده نگردد .
« اما خاطر ملك حث على الطاعة » . گفت از بهر آنكه راه ايشان طاعت است چنان كه خدا گفت :
لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ
. چون راه ايشان طاعت بود خلق را آنجا خواندند كه ايشان بودند . باز خاطر نفس را مطالبت شهوت نهاد ، از بهر آنكه خلقت نفس بر شهوت است ، تا اگر در دنيا بر مراد خويش برود در وقت مطالبت شهوات عقبى بر او حرام گردد . و اگر شهوات دنيا رها كند