حقيقت حق كه اگر در كونين كسى را قدرت بودى بر تحقيق حق مصطفى را بايستى كه او در همه اوصاف بر خلق زيادت بود و از همه خلق كاملتر بود . پس چون او نتوانست حق را تحقيق كردن تا مقدمهء نهاد حق نباشد غير او از اين عاجزتر . و پديد آمد كه خلق هيچچيز نكنند ، لكن به كردهء ديگرى اشارت مىكنند . و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه عبارت متناهى است و حق را نهايت نيست ، و بىنهايت را با نهايت حاصل كردن محال است ؛ و دليل بر اين قول خدا است كه مىگويد :
قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً
.
و مراد از اين سخن نفس كلام نيست ، چه كلام قديم است و بر قديم خود فنا و بقا روا نباشد ، لكن مراد معنى كلام است كه چون كلام صفت حق باشد ، و عبارت از آن كلام كلمات باشد ، و هر كلماتى را معانىاى باشد ، و كل بحار عالم ، و همچندان ديگر با او در معانى يك كلمه نيست گردد و معانى كل كلمات را كه دريابد ؟ و چون معانى كل كلمات درنيابد ، معانى كلام كه صفت ذات است چگونه يابد ؟ ! و چون از دريافتن صفات قاصر گردد به ذات چگونه راه يابد ؟ ! اين ترا دليل است كه همه معبران و همه مشيران از آنجا عبارت كردند و از آنجا اشارت كردند كه ايشان از نمايش خويش سخن مىگويند به اشارت بمىنمايند كه ما را اين مقدار نمودهاند . فاما حقيقة الحق فليس منه عبارة و لا اليه اشارة .
و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه مشاهدات باطن را دوام نيست . نمودن است و ربودن ، تا چون بنمايند بربايند تا بقا يابد ، و در زير نمايش نيست گردد تا از آنجا كه هست پيشتر برندش . به هر دو حال وقت را با او بقا نيست . و اگر عبارت و اشارت به آن كنند كه نمودند مدت نمودن چندان بقا نيابد كه عبارت تواند كردن . و اگر ربودند و باز عبارت كرد ، از چيزى خبر مىدهد كه با او نيست .
از نيست خبر دادن دروغ باشد . و از اين نكوتر هست بيننده در ديدار مغلوب باشد ، و مغلوب از ديدار خبر ندارد ، از چيزى كه خبر ندارد عبارت چگونه كند ؟ ! بيننده را عبارت نيست و عبارتكننده