بهر آنكه بناى معراج نه بر فعل بنده است تا عقل مر او را رد كند ، و لكن بناى آن بر قدرت خداى عز و جلّ است . هرچه خواهد تواند كردن . و يكى فضل مر حبيب را بر كليم اين است كه خداى عز و جلّ به قصهء موسى ياد كرد :
وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ .
گفت كه چون موسى به وعدهء ما بيامد . باز مصطفى را عليه السلام گفت : سبحان الذى اسرى بعبده ليلا . پاك است آن كسى كه بندهء خويش را ببرد . معنى اندر تفضيل آن است كه موسى را به نام علامت ياد كرد ، و مصطفى را به نام كرامت . و اضافت نام موسى به آب و درخت [ كرد ] ؛ و اضافت نام محمد مصطفى صلى الله عليه و سلم به خود كرد و گفت : بعبده . و مر هيچ كس را خصوص عبد خويش نگفت مگر مصطفى را صلى الله عليه و سلم ، اشارت كرد كه آن كسى كه به كل صفات و جميع معانى حد بندگى به جاى آورد ما را وى است .
و نيز چون قرب موسى ياد كرد موسى را صلى الله عليه و سلم بستود ؛ و چون قرب مصطفى ياد كرد خود را ستود . دليل [ 156 ب ] بقاى موسى است اندر صفات موسى ؛ و دليل ثناى مصطفى است از صفات خويش اندر صفات حق عز و جلّ كه موسى را آينده گفت و مصطفى را برده گفت . آينده فاعل باشد و فاعل به صفات خويش قايم باشد ، و برده مفعول باشد . و مفعول به صفت فاعل قايم باشد . آنكه فاعل بود مر او را صفت بود تا وى به صفات خويش قايم نبود ورا صفت نبود ، و آنكه مفعول بود ورا صفت خويش نبود . فعل فاعل اندر وى صفت وى بود تا از كل معانى و صفت خويش فانى نگردد و غايب نگردد به صفت حق تعالى موصوف نگردد . معنى اين سخن آن است كه رسيدن وى آنجا كه رسيد به صفت حق بود ؛ و اين بردن است نه به صفت خويش كه آن آمدن است .
و ببايد دانستن كه آينده طالب باشد و برده مطلوب . آينده مريد باشد و برده مراد . آينده ذاكر باشد و برده مذكور . هرگز طالب چون مطلوب نباشد ؛ و مريد چون مراد نباشد ؛ و ذاكر چون مذكور نباشد .
آينده غايب باشد تا چون بيايد حاضر گردد . باز برده هرگز از برنده غايب نباشد . آمدن صفت عام است . آوردن صفت خاص است . هركه