ربهم » . و از بهر اين واجب گشت حجت خداى تعالى بر ايشان و راست گشت بر ايشان وعدهء خداى تعالى ، يعنى اگر مختار نبودندى خداى عز و جلّ را بر ايشان بر حجت نبودى ، چه ايشان را بر خداى عز و جلّ حجت بودى كه گفتندى كه ما را بر كفر جبر كردى ، ايمان چگونه آورديمى . و خداى تعالى بر ايشان برنيامدى كه بگفتى كه چرا كفر كرديد تا من شما را عذاب كنم . پس چون بنده را بر خداى تعالى حجت نيست و حجت خداى بر بنده لازم است ، [ اندر هر دو جهان ] درست شد كه مؤمن بر ايمان مجبور نيست و كافر بر كفر مجبور نيست .
[ قوله باز گفت ] : « مأوى الكافرين النار ،
بِما كانُوا يَكْسِبُونَ
» .
و جاى كافران دوزخ است بدانچه كسب كردند ؛ و اگر مجبور بودندى دوزخ ايشان را واجب نشدى . چون مجبر نبودند و دوزخ ايشان را واجب شد به كسب ايشان واجب شد ، از بهر آنكه صفت مجبور كسب مجبور نبود ؛ چه فعل مجبر بود .
قوله : «
وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظَّالِمِينَ
» . و خداى تعالى بر ايشان ستم نكرد و لكن ايشان بر خويشتن ستم كردند . يعنى اگر مجبر بودندى و باز معذب ظلم بودى ؛ پس مختاراند و تارك امر تا ظالم باشد .
[ قوله ] : «
يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ
» . خداى تعالى بكند آنچه خواهد ، از بهر آنكه اندر ملك خويش كند .
[ قوله ] : «
لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ
» . كس را بر وى سؤال نيايد به هرچه كند ، و مر او را بر ايشان سؤال آيد از بهر آنكه وى مالك است و ايشان مملوك ، و مالك را بر مملوك سؤال باشد نه مملوك را بر مالك .
[ قوله ] : « قال ابن الفرغانى ما من خطرة و لا حركة الا بالامر و هو [ قوله ] كن فله الخلق بالامر و له الامر بالخلق و الخلق صفته فلم يدع بهذين الحرفين لعاقل يدعى شيئا من الدنيا و الآخرة لا له و لا به و لا اليه فاعلم انه لا إله الا الله » . گفت : هيچ خاطر سر نيست و هيچ حركت ظاهر نيست مگر به [ امر وى ] ؛ و اين امر تكوين خواست نه