طعن نماند ايشان را كه شما بنده را مجبور گفتيد به قضا ، تفسير اين آن است كه خداى تعالى اندر ازل دانسته بود كه مر اين يكى را چون بيافريند ايمان اختيار كند نه كفر ؛ و مر آن ديگرى را چون بيافريد كفر اختيار كند نه ايمان . چون بيافريد هر دو را و همان اختيار كردند كه دانسته بود كه اختيار كند . پس چون ناآفريده و قضا نارانده دانسته بود كه چه كنند و باز قضا كرد همان كه دانسته بود ؛ و چون بيافريدش [ 126 الف ] همان كرد كه دانسته بود ، فعل بنده و قضاى خداى تعالى هر دو موافق علم آمد [ اين ] جبر كى باشد ؟ ! باز حجت آورد :
« قال الله :
كَذلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ » .
همچنين آراستهايم هر گروهى را كردار وى .
« و قال عز و جلّ :
وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً » .
هركه را خواهد كه گمراه گرداند ورا تنگ و سخت گرداند تزيين عمل هر كسى به خود اضافت كرد ، و تضييق دل كافر به خود اضافت كرد ، يعنى آفرينندهء آنچه به دل دوست دارد منم و آفرينندهء آن محنت اندر دل وى منام آفريدگار تنگى دل كافر منام .
[ قوله باز گفت ] : « و ليس احدهما بممنوع عن ضد ما اختاره و لا بمحمول على ما اكتسبه » . و هر يكى از ايشان يعنى كافر و مؤمن ممنوع نيست از ضد آنچه اختيار كرده است و مجبور نيست بر آنچه كسب كرده است ، يعنى ممنوع كرده نيست ، چه ممنوع نهى است و محمول جبر نيست ، و محمول امر است و مأمور و منهى مختار بود .
هركه را اختيار چيزى ضد وى نبود نگويند اين بكن و آن مكن . پس چون بنده را بفرمودند ايمان آوردن و نهى كردن از كفر آوردن ، درست شد كه نه از اين ممنوع است و نه بر اين مجبور . از بهر آنكه اگر مؤمن را ايمان مجبور بودى خود ايمان به جبر از وى حاصل آمدى ، گفتن از پس حصول ايمان كه ايمانآور محال بودى .
و چون از كفر ممنوع بودى ممنوع حق از چيزى روا نبودى كه آن چيز از وى حاصل آمدى يا منع حق گفتن محال بودى .
باز گفت : « و لذلك وجبت حجة الله عليهم و حق عليهم القول من