مانم . اين همه اشارت [ آن است ] كه خداى عز و جلّ گفت :
إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها .
اما آنكه گفت : « لا يعصى بغلبة » . اندر وى عاصى نتوان گشتن به غلبه ، يعنى اگر معصيت بىقضاى ارادت وى بودى بنده به معصيت مرو را غالب بودى ، و حق غالب است عز و جلّ و مغلوب نيست .
و اما آنكه گفت « و لم يهمل العباد من المملكة » . [ 124 الف ] گفت بندگان را اندر مملكت خويش مهمل به جاى نماند تا هرچه خواهند كنند ، از بهر آنكه اهمال از غفلت است و بر حق عز و جلّ غفلت روا نيست . و نيز اهمال ويران كردن ملك است ، و از ملك ملك ويران كردن صواب نيست . و نيز اهمال كردن خلق دوست از دشمن جدا ناكردن است و دوست با دشمن برابر داشتن حكمت نيست . و نيز اهمال كردن فضل و عدل ضايع كردن است ، و نامتفضل و ناعادل خداى نبود .
و جمله اين سخن آن است كه مكره ظالم بود و مغلوب عاجز بود و مهمل غافل بود ، و اين هر سه بر خداى عز و جلّ روا نيست .
[ قوله ] : « و قال سهل [ بن عبد الله ] ان الله تعالى لم يقو الابرار بالجبر و انما اقواهم باليقين » . گفت : خداى تعالى مر بندگان را قوت بر طاعت نه به جبر داد ، و لكن قوت به يقين داد . يعنى نيكان و اوليا و بزرگان كه بر طاعتى همى قوتى يابند كه ديگران همىنيابند نه بدان است كه اندام ايشان قوىتر است يا مجبوراند چون جمادات ، و لكن يقين ايشان قوىتر است . و بزرگان چنين گفتهاند كه يقين بصر قلب است ، ظاهر به چشم بيند و باطن به يقين . ناديدن ظاهر عيب مرئى نباشد عيب ضعف بصر باشد ، از بهر ضعف بصر وى را شك افتد نه از بهر عيب مرئى . چون يقين نيز ضعيف باشد از بهر ضعف يقين شك افتد ، نه از بهر ضعف متيقن فيه . چون بصر ظاهر تمام قوت يابد نظر حقيقت گردد ، بر يافته بدل نيارد . چون يقين نيز در باطن درست گردد ، مشاهدت راست افتد ، دنيا بر عقبى بدل نيارد [ 124 ب ] و كونين بر مولى بدل نيارد . يقين غايب بيند و بصر حاضر . هرچه بصر اندر حاضر حكم كند يقين را اندر غايب