اينجا ياد نكرده است اى منه ابتدأ و وجودا ، آغاز همه از من است و ملك همه آن من است ، و بقا و قيام همه به من است و بازگشت همه سوى من است . اين هر چهار خداى را است عز و جلّ . هركه از اين يكى خود را همى دعوى كند قصد آن همىكند كه از قبضهء خداى عز و جلّ چيزى بستاند تا گويد آن من بود نه آن تو ، و مرا است نه ترا ، و به من قايم است نه به تو ، و سوى من بازگردد نه سوى تو .
و محال باشد كه كسى به ذات خويش مسخر باشد و باز به صفات خويش با حق تعالى مجاذبت كند تا حق تعالى را مغالبت كند . اگر بتواند كه به صفات خويش جز آن باشد كه حق تعالى را بايد گو به ذات خويش جز چنان باش كه حق را بايست . معنى جاذب القبضه اين است .
و اما تأويل و اوهن العزة آن باشد كه هركسى كه چيزى نتواند كردن كه مر ديگرى را بايد يا چيزى از ملك وى آن خويش تواند كردن ، اين كس قوىتر از آن بايد تا وهنى اندر عزت وى نيفتد اين بر وى غالب نگردد . و چون حق تعالى همواره غالب است و مغلوب نيست ، محال باشد كه چيزى كه وى ملك خويش گفت ملك كسى ديگر گردد .
[ قوله ] : « و فى قوله [ عز و جلّ ] :
أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ
خلق ايجاد و امر اطلاق » . گفت : خلق مرا است و امر مرا است . از خلق هست كردن خواست و از امر گشاده كردن . اين امر تكليف نيست ، چه امر اطلاق است ؛ از بهر آنكه قرينهء خلق است ، و مخلوق اندر خلق مكلف نيست ؛ يعنى همچنانكه بيافريدم نتوانستى جز چنان بودن ، پندار تو برداشتم تا كارى كنى جز آن نتوانى كردن كه من اطلاق كردم .
[ قوله ] : « ما لم يا مر الجوارح امر اطلاق لم توافقه فى شىء كذلك المخالفة » . تا اندامها را نفرمايد امر اطلاق نه امر تكليف ورا موافقت نتواند كردن ، همچنين تا امر نكند اندامها را امر اطلاق نه امر تكليف نتواند ورا مخالفت كردن . معنى اين سخن آن است كه تا اندر اندام قوتى ننهد كه بدان قدرت موافقت كند از وى موافقت نيايد و مخالفت همچنين . چون خواهد [ 116 الف ] كه از اندامى