است ، يكى را خوف غلبه دارد و يكى را رجا و يكى را حسرت فراق و يكى را لذت وصال و ديگر احوال نيز . پس هركسى كه بر سر وى حالى غلبه دارد چون چيزى شنود اندر خور حال باطن خويش مر او را حركتى و وجدى پديد آيد ؛ و هركسى كه مر او را روزى مصيبتى رسيده است از اين خبر دارد به تفسير حاجت نيايد . پس آن وجد تازه گشتن حال است ، چنان كه مر كسى را مصيبتى رسيده باشد و روزگار برآمده و با آن درد خو كرده . چون يكى مصاب ديگر را ببيند ، مصيبت وى تازه گردد .
و ببايد دانستن كه درد مصيبت بر مقدار فوات نعمت باشد .
پس اين گروهىاند از كونين تبرا كرده و جاه به يكسو نهاده و قفاى خوارى به نعمت برداشته و ذل به عز برداشته ، و از خانه و وطن و دوستان بريده ، اميد آن را كه مگر به دوست رسند . از موجودات اعراض كرده و از حاضر بريده و به غايب نارسيده .
اضطراب ايشان و تواجد ايشان از اين معنى است كه ياد كردم . و هركه روزى عاشق بوده است اين داند . و اين ديگر كه مىگويند بر ايشان زور و بهتان است .
باز گفت : « الا طائفة لم يعرفوا باعيانهم » . مگر گروهى كه ايشان را كسى نشناسد اين سخن گفتند كه ما خداى را اندر دنيا ببينيم يا كسى ورا بديد اندر دنيا . و اگر كسى نامعروف اندر مذهب دروغى بگويد ، [ قول ورا اعتبار نباشد و مذهب آلوده نگردد ] و اين از آنجا افتاد كه اين گروهىاند كه دعوى جوانمردى دارند و دعوى انها ؟ ؟ ؟ حسن كردند . و هر ؟ ؟ ؟ كسى كه جايى راه نيافت به هزيمت شد ، خويشتن به ميان ؟ ؟ ؟ اندر افگند . ايشان از خلق نيكو و جوانمردى زيادت نان كه ؟ ؟ ؟ بر نام ايشان خورد دريغ نداشتند ، از بهر آنكه به خويشتن مشغول بودند به جستن سر آن كسها فراغت نيافتند تا گروهى كذابان خويشتن به ايشان منسوب كردند و از خويشتن چيزها دعوى كردند كه مستمعان پنداشتند كه مذهب آن است و اهل مذهب از آن بيزارند .
باز گفت : « بل زعم بعض الناس ان قوما من الصوفية ادعوها لانفسهم » . گروهى مردمان گفتند كه قومى از صوفيان خويشتن را
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 407
مساهمون: محمد روشن
ص٤٠٧