چون عداوت و بغض نفى كرد محبت اثبات كرد . و اندر اينجا سرى است ، و آن آنست كه خلت ابراهيم صلوات الله عليه به فعل اثبات كرد و [ آن آنست كه گفت و اتخذ ، و محبت مصطفى عليه السلام به نفى عداوت اثبات كرد ] و گفت : و ما قلى . و نفى كردن عداوت عموم بود و اثبات كردن خلت خصوص . هرچه حق تعالى گويد كه نبود هرگز نبود و نباشد ، و نابودنى ازلى باشد ، و هرچه گويد كردم به وقتى معلق باشد ، شايد كه وقتى نبوده باشد . گفت ابراهيم را به دوستى گرفتم تا نام خليلى دادمش ، باز هرگز تو نبودى ما را مگر دوست .
و اما آنكه [ گفتند ] موسى صلوات الله عليه به كلام مخصوص بود نه چنين است ، از بهر آنكه خداى تعالى گفت :
فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى ،
و وحى به عربيت كلام خفى باشد . همه اهل تفسير اتفاق كردند كه اين وحى خداى تعالى به پيغامبر صلى الله عليه و سلم آن بود كه با وى سخن گفت ، چنان كه جبريل عليه السلام خبر نداشت . و اگر با موسى سخن گفت بر طور گفت تا نداى حق به موسى رسيد ، عرش و كرسى و لوح و قلم و ملايكه بسيار كس بشنيدند كه خداى تعالى با موسى چه گفت . باز چون با مصطفى صلى الله عليه و سلم سخن گفت به قاب قوسين او ادنى از عرش تا ثرى خلق ندانست كه خداى تعالى با وى چه گفت .
هرچند محبت قوىتر قرب بيشتر ، و هرچند قرب بيشتر سر نهانتر . و اگر موسى با خداى تعالى اندر عمر خويش دو بار مناجات يافت چه عجب كه امت مصطفى هر شبانروزى پنج بار با خداى تعالى مناجات يابند . چنان كه رسول گفت صلى الله عليه و سلم المصلى مناج ربه . و چون چاكران ورا اين محل باشد ، خداوندگار را چگونه باشد ؟ !
و خبرى آوردهاند دراز كه جهودان نزد پيغمبر صلى الله عليه و سلم آمدند [ 109 ب ] و گفتند موسى به از تو بود كه خداى تعالى با وى سخن گفت . جواب داد اگر خداى جل جلاله با موسى صلوات الله عليه سخن گفت بر كوه طور سينا ، با من سخن گفت بر بساط