صفتى نفى كند كه آن صفت او را هست ، ايمان او درست نيايد ؛ و كلام ما را ثابت گشت و نامحدثى كلام ثابت گشت ، [ 99 الف ] واجب گشت اقرار آوردن بدين هر دوتا شرط ايمان حاصل آيد .
باز گفت : « و [ لما ] لم يثبت انه حروف و صوت وجب الامساك عنه » . و ثابت نگشت ما را به هيچ دليل كه كلام خداى تعالى حروف است يا صوت است ، واجب گشت فرو استادن و ناگفتن ، و اين اصلى است كه ما چنين راندهايم كه هر صفتى كه از صفات متشابه باشد ما خداوند را نگوييم مگر به دليل كتاب يا به دليل خبر يا به اجماع .
و چون اين از اين دلايلها چيزى درست گشت ، آن مقدار كه درست گشت بگوييم و بر آن زيادت نكنيم ، مگر هم به دليل .
پس دليل قايم گشت و دليل نامخلوقى قايم گشت و دليل حروفى و صوتى قايم نگشت . آنچه دليل او قايم گشت به وى اقرار آورديم .
و آنكه دليل او قايم نگشت به خداى بازگذاشتيم ، و العلم عند الله .
[ قوله ] : « ثم القرآن ينصرف فى اللغة على وجوه » . پس نام قرآن در لغت بر چند وجه بيايد .
[ قوله ] : « منها مصدر القراءة » . از آن جملت يكى مصدر قرائت است . عرب گويد : قرأ يقرأ قرآنا و قراءة .
« كما قال الله تعالى :
فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ
، اى قراءته » . اينجا قرآن ياد كرد ، و مراد بدان قرائت قارى خواست ، از بهر آنكه آنكس كز ما قرآن شنود از قارى قرائت قارى شنيده باشد مر كلام خداى را مقروّ از قرائت او كلام خداى تعالى بود .
ديگر گفت : « و الحروف المعجمة فى المصاحف تسمى قرآنا » . و اين حروف معجم كه در مصاحف نبشته است او را نيز قرآن خوانند .
« قال النبى عليه السلام : لا تسافروا بالقرآن الى ارض العدو » .
مبريد قرآن را به زمين دشمن ؛ و بدين قرآن مصحف خواست ، از بهر آنكه تا به دست دشمن نيفتد و بر كتاب خداى استخفاف نكنند .
و دليل بر اينكه مراد از اين خبر مصحف است آن است كه اگر مراد قرائت قارى بودى آن قرآنخوان را به جهاد نشايستى رفتن ، وگر برفتى در زمين دشمن قرآن نشايستى خواندن . پس چون رسول