را بگفتيم كه هست ، در هستى تعدى نكرديم تا او را مانندهء هيچ مخلوقى [ نه ] گفتيمى ، همچنين كلام او را هست گوييم همچون صفات ديگر وز هستى تعدى نكنيم تا مانندهء صفات [ 98 ب ] مخلوقان نگفته باشيم . پس اگر حروف و صوت گوييم كلام او را از هستى به درجهاى ديگر گذشته باشيم ، تشبيه افتد كلام او را به كلام مخلوقان ، نبينى كه علم او را و قدرت او را چون هست بگفتيم به درجهاى ديگر تعدى نكرديم الا گفتيم علم هست و قدرت هست ، و نگفتيم علم چيست و قدرت چيست . همچنين نيز گوييم كلام هست و نگوييم كلام چيست .
باز گفت : « و لما اثبت الله تعالى لنفسه كلاما » . و چون خداى تعالى خود را كلام ثابت كرد .
بقوله : «
وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً
، و قوله :
إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
. و قال :
حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ
» . بدين آيتها درست شد كه خداى را كلام است .
باز گفت : « وجب ان يكون موصوفا به لم يزل » . بايد كه هميشه بدين كلام موصوف بود ، از بهر آنكه اگر كلام او را صفت نشايستى اكنون نشايدى كه او را كلام باشدى ، كه هر صفتى كه خداى را نباشد هرگز بدان صفت موصوف نباشد . پس چون كلام خود را به كلام موصوف كرد ، روا نباشد كه او را صفتى [ حادث ] گردد ، از بهر آنكه ذات او محل حوادث نيست . درست شد كه او را كلام صفتى قديم است .
[ قوله ] : « لانه لو لم يكن موصوفا به لم يزل » .
[ قوله ] : « و لو كان كلامه ككلام المخلوقين » . اگر كلام او چون كلام محدثان بودى .
[ قوله ] : « لكان فى الازل موصوفا بضده من سكوت او آفة » . اندر ازل موصوف بودى به ضد آن چون سكوت و آفت . معنى اين سخن آن است ، و الله اعلم ، كه چون كلام محدثان است محدث است پيش از آنكه اين كلام از آن متكلم پديد آيد ، يا ساكت بود يا در او آفتى بود يا مانع او را از كلام . اگر كلام خداى محدث بودى همچون كلام ما