تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
پيش از آنكه كلام را احداث كردى موصوف بايستى به سكوت يا به آفت . پس چون اجماع است كه خداى را عز و جلّ كلام هست و اجماع است كه هرگز او را ساكت و مئوف نشايد گفتن ، درست شد كه كلام او ازلى است . [ قوله ] : « و لما ثبت انه غير متغير » . چون ثابت گشت كه خداى تعالى متغير نيست . [ قوله ] : « و ان ذاته ليس به محل للحوادث » . و ذات او محل حوادث نيست . [ قوله ] : « وجب ان لا يكون ساكنا ثم صار متكلما » . واجب شود كه نشايد كه ساكت باشد باز متكلم گردد . معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه هر ذاتى كه شايد كه متغير شود و در او معنى حادث پديد آيد ، آن ذات به نفس خويش محدث بود . از بهر آنكه بر قديم تغيير روا نيست ، و روا نباشد كه قديم محل حوادث باشد ؛ چه اگر اين معنى بر قديم روا باشد ميان قديم و محدث فرق نماند و اين ياد كرديم . پس چون باتفاق ذات خداى قديم است و بر او تغير روا نيست ، اگر گوييم متكلم نبود پس متكلم گشت ، تغير بود ، و ما درست كرديم كه تغير صفت محدث بود نه صفت قديم . پس چون باتفاق امروز خداى تعالى متكلم است ، درست شد كه لم يزل متكلم بود تا تغير از خدا منفى گردد . باز گفت : « و اذا ثبت كلامه » . چون ثابت شد كلام او بدان دلايل كه ياد كرديم . [ قوله ] : « و ثبت انه ليس بمحدث » . و ثابت گشت كه كلام او محدث نيست ، بدان دلايل كه ياد كرديم . [ قوله ] : « وجب الاقرار به » . واجب گشت مقر آمدن بدين ، از بهر آنكه هر چيز كه به دليل ما را ثابت شود از صفات خداى تعالى ، انكار كردن آن را وجه نيست ، از بهر آنكه نافى ثابت همچنان باشد كه مثبت منفى . اگر كسى خداوند را صفتى اثبات كند كه او را آن صفت نيست ، ايمان او درست نيايد . پس همچنين هركه از او