چون اين اصل بدانستيم چنين گوييم كه ما چون گنگ نباشيم متكلم باشيم ، اگرچه از ما حروف و صوت موجود آيد يا موجود نيايد ، لكن چون حروف و صوت موجود آيد دليل گردد كه ما متكلم بودهايم پيش از وجود حروف و صوت و كلام آن صفت كه بود پيش از وجود حروف و صوت نه اين حروف و صوت . لكن اين حروف و صوت را كلام خوانند ، از بهر آنكه عبارات كلام است و دلالات كلام . چنان كه عبارات بيع را بيع خوانند و عبارات اجارت را اجارت ، و اين حروف و صوت از ما موجود نيامد مگر به علت آلات و جوارح .
باز حق را متكلم گوييم تا عيب و خرس و آفت و سكوت از او نفى كنيم و او را كلام صفت گوييم ، همچنانكه عالم گوييم تا جهل از او نفى كنيم ؛ و او را علم صفت گوييم ، چون خرس نفى كرديم ؛ و كلام ثابت كرديم از پس اين حروف و صوت گفتن حاجت نيايد ، از بهر آنكه حروف و صوت را جوارح بايد و او را جوارح گفتن روى نيست . و همچنانكه عالم بگفتيم و علم بگفتيم و اعتقاد نگفتيم از بهر آنكه اعتقاد را قلب بايد ، و او را قلب نيست . و ديگر صفات هم بر اين قياس برانيم راست .
« [ و ] قال بعض كبرائهم فى كلام له من تكلم بالحروف فهو معلول و من كان كلامه باعتقاب فهو مضطر » . هركه او سخن به حروف گويد معلول باشد ، يعنى به علت جوارح سخن گويد ، و هركه كلام او از پس يكديگر باشد مضطر باشد . اما آنكه گفت چون سخن به حروف گويد معلول باشد از بهر آن گفت كه حروف را از مخارج چاره نيست ، بعضى از او حروف حلقاند چون حا و عين و خا و غين و ها و همزه .
و گروهى گفتهاند كه همزه از صدر آيد و ها از ناف ، و بعضى حروف از لهوات آيند ، و از زبان و از دندان و بعضى از لب آيند چون ميم و با . اگر بعضى از اين مخارج را علتى افتد و متكلم از گفتن آن حرف كزان مخرج آيد عاجز گردد تا كلام او ناقص گردد وگر خلق اولين و آخرين جمع شوند تا حرفى را از مخرج او بگردانند و از مخرج حرفى ديگر آرند نتوانند ، و اين نشان عاجزان باشد و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: محمد روشن
ص٣٦١