[ قوله ] : « التى هى اللهوات و الشفاه و الالسنة » . گفت : آلات كامها است و لبها و زبانها . يعنى آلات حروف و صوت ايناند .
حروف و صوت موجود نيايد مگر از كام و لب و زبان .
باز گفت : « و الله تعالى ليس بذى جارحه و لا محتاج الى آلة » .
خداى را جارحه نيست و به آلت محتاج نيست .
[ قوله ] : « فليس كلامه بحروف و لا صوت » . پس كلام او حروف و صوت نيست . معنى اين سخن آن است ، و الله اعلم ، كه اصلى است ميان ما و ميان معتزله كه در او اختلاف است ، و آن آنست كه نزديك ما كلام صفت ذات است ؛ و نزديك ايشان كلام صفت فعل است . و اين پيشتر ياد كرديم . پس نزديك ايشان متكلم نبود مگر فاعل كلام .
و خويشتن را خالق كلام خويش گويند ، و خالق همه افعال خويش .
و باز خداى را هم خالق كلام گويند الا آنكه اصل ايشان آن است كه ما كلام در خويشتن آفرينيم تا بدان كلام متكلم آييم ، و باز خداى تعالى كلام در غير آفريند و بدان متكلم آيد ؛ و اين تناقضى ظاهر است ، چه آفريدن در غير آن چيز را موصوف گرداند بدان صفت نه آفرينندهء صفت را در او ، چون حركت و سكون و حيات و موت و آنچه بدين ماند . و اين همه در پيش ياد كردهايم .
بازگرديم به اصل مذهب خويش . به نزديك ما كلام صفت ذات است هم در شاهد و هم در غايب . متكلم خالق كلام نباشد نه در شاهد و نه در غايب . پس ما خالق كلام خويش نهايم و نه خالق هيچ فعل خويش . [ 97 ب ] لكن خالق كلام ما و خالق افعال ما در ما خداى است جل و عز . و ما موصوف بدان فعل او ، چون موت و حيات و حركت و سكون و كلام و خرس و علم و جهل و آنچه بدين ماند ؛ و حق تعالى نيز متكلم است به كلامى كه آن كلام صفت ذات او است ، و او خالق كلام خويش نيست ، از بهر آنكه مخلوق صفت ذات نبود ، چه صفت فعل بود . پس چون اين اصل درست شد ، از پس اين حروف و صوت عبارت و بيان و دلالت بود بر كلامى كه آن كلام صفت ذات بوده است متكلم را پيش از وجود حروف و صوت ، و اين حروف و صوت موجود نيايد الا از كسى كه او را آلات و جوارح بود .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 360
مساهمون: محمد روشن
ص٣٦٠