ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ .
خود را علم و قوت و فضل و عزت صفت گفت ، و اين مسألهاى بزرگ است و جايى ديگر ببايد آموختن . لكن رمزى به عقل بگوييم تا مسئله ضايع نگردد . و آن آنست كه حقيقت عالم علم است ، و حقيقت معلوم هم علم است . معلوم معلوم نگردد مگر به علم و عالم عالم نباشد مگر به علم ، وگر جز چنين باشد بر عالم دليل نماند . و اين چنان است كه ما دو ذات بينيم كه يكى را متحرك گويند و يكى نه . دانيم كه اينجا صفتى است كه آنجا نيست ، وگر نبودى اين نام را مستحق نبودى . و آن را ساكن مىگويند و اين را نه . ندانستيم كه آنجا سكون است كه اينجا نيست ، وگر نبودى آن به نام ساكنى اولاتر نبودى از اين ، بلكه همچنين شايستى آن را متحرك خواندن تا اين را همچنين ساكن خواندن . چون كسى اين را متحرك خواند صادق آمد . و چون ساكن خواند كاذب آمد . درست گشت كه اينجا حركت است و آنجا نه . و آنجا سكون است و اينجا نه .
آمديم به عالم . چون يك ذات را عالم خوانند و آن ديگر را جاهل ، و بدين خواندن صادق درست گشت كه اين ذات را صفتى است كه آن را نيست ، و آن علم است ، و آن را صفتى است كه اين را نيست ، و آن جهل است . اگرنه چنين بودى اين به نام عالمى از آن ديگر اولاتر نبودى ، و آن به نام جاهلى از اين اولاتر نبودى . چون هريك مستحق نامى گشتند كه آن نام آن ديگرى را دروغ است ، درست شد كه اينجا علم است و آنجا نيست . و آنجا جهل است و اينجا نيست .
پس درست شد كه خداى تعالى به علم عالم است ، و ديگر صفات همچنين .
و در جمله ببايد دانستن كه مذهب معتزليان موافق است با مذهب كفار و با مذهب دهريان و فلاسفه و بتپرستان و مغان . و در همه معاملات با جهودان راستاند ، و در بيشتر قولها با نصارى ؛ و منكراند كتاب خدا را و سنت پيغمبر را صلوات الله عليه ، و منكراند صفات خدا را و منكراند علم خدا را با قول خداى تعالى كه مىگويد :
أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ
؛ و قول خدا را كه مىگويد :
وَ لا تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ ؛
و قول خدا :
فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللَّهِ ؛
و قول خداى عز و جلّ :
إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ