و برخى فعل آن ، بايستى كه هريك بر فعل خويش نشان كردى تا ما را دليل بودى بر صنع او . اگر نشان كردى ما بدانستيمى ؛ وگر نشان نتوانستى كردن عاجز بودى ، و عاجز الهى را نشايد .
و اين همه كه ما ياد كرديم تفسير قول خداى است جل و عز :
لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا .
و اين همه دليلهاى عقل است .
اما مثال اين آن است كه هر كارى كه آن را مدبر بيش از يكى باشد اختلاف افتد و خلل بدان كار درآيد . چون مدبر يكى باشد متسق و متفق باشد . چون نهاد عالم ديديم كه روز و شب از آن حد كه ايشان را نهادهاند نمىافزايد و نمىكاهد ، و بر يك تدبير مىروند و مىآيند ، درست شد كه مدبر يكى است . چون آفتاب كاهنده و فزاينده نيست ، و ماه كاهنده و فزاينده است ، و آن تدبير نه همىكردند ، درست شد كه مدبر يكى است .
و چون آسمان بر هوا ايستاده است و زمين بر آب ، وز نهاد خويش همىنهگردند ، درست شد كه مدبر يكى است . و چون منافع آسمان با منافع زمين متصل است ، درست شد كه مدبر آسمان و زمين يكى است . و چون تدبير خلقت حيوانات بر يك نهاد است ، نطفه باشد پس علقه پس مضغه پس عظام و پس لحم ، پس حيات در او موجود آيد و جنين گردد ، و باز بيرون آيد و طفل گردد ، و باز بالغ گردد و باز شاب و باز كهل و باز شيخ و باز بميرد . بر اين يك تدبير مىرود و از اين نگردد ، درست شد كه مدبر عالم يكى است .
دليل عملى ياد كرديم و مثالها بازنموديم ، و اما اهل معرفت در يگانگى عجايبها گفتهاند كه در باب توحيد ان شاء الله ياد كنيم . لكن اينجا رمزى بگوييم ، و آن آنست كه دوست يكى بايد تا بنده خدمت تواند كردن . خلق اولين و آخرين از قضاء حق يك مخدوم مقصر و عاجزاند ، خدمت و حق دو چگونه توانند گزارد ؟ !
[ سر عارفان بدين خوش است كه إله يكى است تا ورا خدمت توانند كردن ، چون دو گردد محبت منقسم گردد ؛ و انقسام اندر محبت دليل نابودن محبت است . و نيز چون دو باشند اين ترا بدان ماند و آن ترا بدين ماند . ] و بنده در ميان هر دو ضايع ماند . و نيز