است كه ثابت كرديم . و آنچه محدثات از او مستغنى است و آن دو است و سه و چهار و بيشتر ساقط كرديم . از بهر آنكه صانع آن بود كه مصنوع را از او بد نباشد نه آنكه مصنوع از او مستغنى بود .
و دليل ديگر بر آنكه يكى است ، آن است كه اگر دو بودندى مختلف گشتندى . چنان كه يكى حيات كسى خواستى و ديگر موت او خواستى . اگر هر دو برآمدى جمع متضادات لازم آمدى تا يك ذات در يك حال هم حى بودى و هم ميت ، و آن محال است . و نيز هر دو عاجز بودندى از بهر آنكه هر يكى نتوانستى كه آن ديگر را از مراد باز دارد . و محال است كه عاجز إله بود . وگر مراد هر دو برنيامدى هر دو عاجز بودندى ، و عاجز الهى را نشايد .
و نيز لازم آمدى كه يك ذات يك وقت نه حى بودى و نه ميت ؛ و اين نيز محال است . پس نماند مگر آنكه مراد يكى برآمدى و مراد آن ديگر برنيامدى . و آنكه مراد او برنيايد عاجز باشد ، و عاجز إله نبود . درست شد كه صانع عالم جز يكى روا نبود .
و نيز دليل آن است كه اگر صانع عالم دو بودى يا هر يكى توانستندى كه اين عالم موجود كردندى بىيارى آن ديگر يا نتوانستندى . اگر هريك از ايشان توانستى خلق از آن ديگر مستغنى بودى . و آنكه خلق او مستغنى بود نه إله بود . وگر نتوانستندى ، هر دو عاجز بودندى ؛ و عاجز إله نباشد . و دليل ديگر آن است كه اگر صانع عالم دو بودندى شريك بودندى در ملك ، و هريك در ملك ناقص بودى ، و ناقص الهى را نشايد . وگر همه ملك آن يكى بودى ، آن ديگر كو را ملك نبودى خدايى را نشايستى .
ديگر دليل آن است كه اگر دو بودندى يا هر جزوى از اين عالم فعل هر دو بودى يا بعضى فعل اين بودى و بعضى فعل آن . اگر هر جزوى فعل هر دو بودى هر دو إله نبودندى ، از بهر آنكه هريك قدرت نداشتى بر هست كردن . وگر همه فعل يك تن بودى ، آنكه فاعل نبودى إله نبودى . وگر برخى فعل اين بودى و برخى فعل آن ، آن از فعل اين ممنوع بودى و اين از فعل آن ممنوع بودى ؛ و هر دو عاجز بودندى ؛ [ 64 ب ] و عاجز خدايى را نشايد . و نيز اگر برخى فعل اين بودى
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 240
مساهمون: محمد روشن
ص٢٤٠