تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
غريب به حقيقت گردند . و اما سهل بن عبد الله التسترى شاگرد ذو النون مصرى بود رحمهما الله . چون به تستر بازآمد هرگز پشت به ديوار باز ننهادى و پاى گرد نكردى و هيچ سؤال و جواب نكردى . روزى ناگه پاى گرد كرد و پشت به ديوار بازنهاد و گفت : سلونى عما بدا لكم . از او پرسيدند كه تو هرگز اين نكردى ، چه افتاد ؟ گفت : زيرا كه تا اين ساعت استاد من [ 58 الف ] ذو النون زنده بود ، و تا استاد زنده باشد شاگرد را پشت به ديوار بازنهادن نرسد و جواب مسائل دادن نرسد ، و پاى گرد كردن نشايد . در اين ساعت استاد من بمرد . عجب داشتند و تاريخ آن روز بنبشتند . وز مصر نامه آمد كه ذو النون هم در آن روز هم در آن ساعت به مرده بود . شيخ رضى الله عنه گفت اين غيب دانستن نيست ، لكن باشد كه در خويشتن زيادتى بركتى بيند كه آن در بقاى دعاى استاد باشد . و در آن ساعت منقطع شود ، داند كه استاد او بمرد . يا باشد كه اندر بزرگ داشتن حرمت استاد بر دل وى هيبتى باشد كه زبان وى به سخن گفتن كار نكند . چون آن هيبت از پيش برخيزد زبان نشاط گفتار كند ، داند كه استاد او بمرد . اين فراست باشد نه غيب دانستن . و ما تأويل بر قدر فهم خويش كرديم در حق سهل ، و اما سهل بزرگتر بود كه ما همت او دريابيم . او به داند كه چون بدانست ، و ما به مشايخ جز ظن نيكو نبريم . روزى يعقوب بن الليث بيمار گشت . طبيبان از علاج او عاجز آمدند . او را گفتند بيمارى ترا جز دعا داروى دگر نماند . كس فرستادند و سهل بن عبد الله را بياوردند و گفتند امير را دعايى بكن . دست برداشت و گفت : اللهم قد اريته ذل معصيته فاره عز طاعتى . هم در ساعت شفا آمد . بفرمود تا مال بسيار بياوردند و در پيش او بنهادند . بدان بازننگرست و با او گفت : ما اين عز به ناگرفتن يافتيم نه به نايافتن . اگر سر ما را به دنيا ميل بودى دعاى ما را اجابت نبودى . او را در عمارى نشاندند و بازگردانيدند . و در بيابان مىرفت و خادمى با او . اين خادم او را گفت : يا شيخ ، اگر
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 215 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى