تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
اما آنكه گفت نشان محبت آن است كه هيچ‌چيز از كونين در دل او بزرگ نباشد ، معنى اين سخن آن است كه هم بدان مقدار كه در دل كسى محبت جاى گيرد هم بدان مقدار تعظيم اين چيز در دل او جاى گيرد . چون تعظيم آمد حرمت آمد ، و چون حرمت آمد هيبت آمد و چون هيبت آمد حيرت آمد ، و چون متحير گردد به غير دوست نپردازد . از اين معنى گفت : لان قلبه ملآن من ذكر الله . و اما آنكه گفت : و لا نهمة له الا فى خدمته اذ لا يرى عز الدنيا و الآخرة الا فيها . گفت او را نهمت نباشد بجز خدمت دوست ، از بهر آنكه هرچند محبوب عزيزتر محبت در خدمت بانشاطتر . خوار داشتن خدمت خوار داشتن مخدوم است . و آنكه گفت عز دنيا و آخرت در آن بيند از بهر آنكه خدمت مقام ذل است ، و هركس كه ذل خدمت اختيار كند عز كونين يابد ، از بهر آنكه هركه پيش عزيزان عز برد ، ذل يابد . و هركس كه پيش عزيزان ذل برد عز يابد ، و هركه پيش غنيان غنى برد فقر يابد ؛ و هركه پيش غنيان فقر برد غنى يابد . پيش ملوك آن بايد برد كه او را نباشد ، تا آن يا بى كه ترا نيست . عز پيش بردن در عزت منازعت كردن است ؛ و ذل پيش بردن نياز عرضه كردن است . منازعان قفا يابند و نيازمندان عطا . چون ذل پيش بردى ، نمودن است كه ندارم ، و چون ندارى بدهند . و چون عز پيش بردى ، نمودن است كه من خود دارم ، مرا به تو نياز نيست . و اما آنكه گفت : يرى نفسه غريبا و ان كان فى اهله ، از بهر آن گفت كه نزديك عام غريب آن است كز وطن غريب است ، و نزديك خاص غريب آن است كه در وطن غريب است ، و در وطن غريب بودن كار مردان است ، و از وطن غريبى كردن نه كار هركسى است . هركه از دروازه بيرون رود از وطن غريب گردد . باز تا كسى از نهمت وز [ همت و از ] همه حركات و خطرات وز شهو [ ا ] ت و [ از ] نفس و [ از ] ارادت و تمنا و جمله كونين تبرا نكند ، در وطن غريب نگردد . چون از وطن غائب گشتى كى توانى كه غريب نباشى ؟ ! كار بزرگان آن است كه با همت بىهمت گردد ، و با طاعت مفلس گردد ، و باوجود همه مرادها بىمراد گردد ، تا آنگه [ كه ]