ابو حفص شبلى را گفت : يا ابا بكر ، يكبارى به نشابور آى تا ترا جوانمردى بياموزيم . گفت : يا با حفص چه كردم ؟ گفت : تكلف كردى و متكلف جوانمرد نبود . مهمان را چنان بايد داشت كه خويشتن را تا به آمدن مهمان گرانى نيايد و به رفتن مهمان شادى نيايد . كه چون تكلف كنى به آمدن مهمان دلت گران شود ، و به رفتن بر دلت آسان شود . و هركه را با مهمان حال چنين بود ناجوانمرد بود .
و روزى ابو حفص رحمه الله با ياران خويش به خروج بيرون رفتند . او چيزى ياد مىكرد . وقت برايشان خوش گشت . آهوى از سر كوهى فروآمد و سر در كنار ابو حفص نهاد . ابو حفص تپانچه بر روى زدن گرفت و بانگ و فرياد برآورد و آهو برفت . پير به حال خويش بازآمد . مريدان سؤال كردند كه اين چه حال بود ؟ گفت :
چون وقت بر ما خوش گشت ، مرا در دل چنين آمد كه كاشكى امشب گوسپندى يا برهاى بودى تا بپختيمى تا امشب جمع ما پراگنده نگشتى . چون اين بر دل من گذر كرد ، آهو دوان به نزديك من آمد تا مراد تمام شود . [ 57 ب ] پس مريدان گفتند اى شيخ ، كسى كو را با حق حال بر اين صفت بود اين بانگ و فرياد چرا بود ؟ گفت : اى فرزندان ، نمىدانيد كه مراد در كنار نهادن از در به راندن است . اگر خداى تعالى با فرعون نكويى خواستى كردن ، آب به مراد او روان نكردى .
و شيخ گفت مرادجوى خويشتنپرست بود نه خداىپرست .
صفت خداپرستى آن است كه كل مراد خويش زير قدم آرد و همه بىمراديها به مراد بردارد . و همه ذلها به عز بردارد و همه فقرها به غنا بردارد تا آنكه دعوى محبت او راست بود . وگر اين همه بكند و ببيند كه من چنين كردم در محبت كذاب است . و صلى الله على محمد و آله .
و اما احمد بن خضروية البلخى . سئل ما علامة المحبة قال ثلاثة اشياء لا يعظم شىء من الكونين فى قلبه اذ هو ملآن من ذكر الله و لا نهمة له الا فى خدمته اذ لا يرى عز الدنيا و الآخرة الا فيها و يرى نفسه غريبا و ان كان فى اهله اذ لا يوافقه احد منهم على خدمة حبيبه .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 213
مساهمون: محمد روشن
ص٢١٣