ديگر بدان روى اگر مردم نباشد اندر عالم همه عالم بيابان شود و نبات نرويد از بهر آنكه آبها را بر زمين همين مردم گمارد تا از وى نبات حاصل آيد و جائى كه آثار مردم نيست آنجا نبات نيست و اگر آثار مردم نباشد جانوران درنده مر ديگر جانوران را كه در ايشان صلاحست هلاك كنند و عالم به سبب نيستى مردم نيست شود « 1 » از بهر آنكه داننده مردمست و دانسته عالم است پس داننده « 2 » دانسته نباشد و اين بيان كافى است .
چون درست كرديم كه بقاى عالم اندر بقاى مردمست گوئيم « 3 » بقاى مردم بقرآنست از بهر آنكه هر كسى اندر عالم مالك بملك خويش بقرآنست و به احكامى كه اندروست و اگر كتاب خداى اندر ميان مردم نباشد مر يكديگر را هلاك كنند و كس بعلم آموختن و طلب فضل نرسد آنگه مردم با ستوران برابر شوند ، چنان كه هست زمينهائى كه اندر ميان ايشان حكمت و علم نيست و ايشان همه چون ددكان و درنده شدهاند چنان كه به زمين خراسان يكجبانند « 4 » و
هامش
( 1 ) ظاهر دليل دوّم ناموجه و باطل است چرا كه عالم بسبب نيستى مردم نيست نميشود و اگر بگوئيم كه مراد مصنّف فنط عالم أنفس بوده است باز مطابق نفس الامر نيست .
( 2 ) كذا فى نخ ، شايد بىداننده .
( 3 ) نخ : گويم .
( 4 ) در هيچيك از كتب مسالك و ممالك و فرهنگهاى معموله بمعنى واقعى اين كلمه دسترس نشد جز اينكه خوارزمى در كتاب مفاتيح العلوم كه در حدود سنهء 370 تأليف شده در ص 119 گويد : « الهياطلة جيل من الناس كانت لهم شوكة و كانت لهم بلاد طخارستان و اتراك خلج و كنجينة ( خ ل : لنجينه ) من بقاياهم » . و مقدّسى در كتاب احسن التقاسيم كه در حدود 390 تأليف يافته است در ص 283 گويد : « الصّغانيان هى ناحية شديدة العمارة كثيرة الخيرات . . . .
و الناحية تتّصل بارض ترمد فيها جبال و سهوله يتأخمها قوم يقال لهم كيجى ( خ ل :
كيج ) و ترك كنجينة ( خ ل : كبجبنه ) لها ست عشرة الف قريه و تخرج نحو عشرة آلاف مقاتل بنفقاتهم و دوابّهم » . به همين مناسبت شايد بطور قريب بيقين مىشود گفت كه يكجبان و كيجى و كيج و كنجينه و كبجينه همه صور مختلفهء يك كلمه است