ستانند آنست كه داعى كننده بايد مؤمن مستجيب « 1 » بخطا كشته را بنمايد مرتبت ناطق و مثلها و رمزهاى كتاب و شريعت كه بر چه طريقه است و باز مرتبت اساس اندر تأويل مجرّد او را بنمايد كه چگونه است و باز مرتبت امام كه او سوّم خداوند تأييد است بنمايد كه او جمع كنندهء اين سه مرتبت است تا مرده را [ روح ] حقيقت ازين سه مرتبت همى بحاصل آيد ، و به مثل سخن ناطق چون كالبد مجرّد است و سخن اساس چون جان مجرّد است و پيوستن امام مرين دو مرتبت را به يكديگر چون فراز آمدن تن است بجان كه هر دو بجملگى مردمند تا آن مردم بشناخت اين سه مرتبت بروح باقى بازآيند ، و اين تأويل آن سه قسم باشد كه ديت از كشتن بخطا چنان روا باشد ستدن « 2 » نه بيكبار باشد و اين بيان است از آفتاب روشنتر كسى را كه چشم دل روشن است .
و تأويل آنكه ديت مرد را هزار دينار زر است و دوازده هزار درم نقره آنست كه هزار مرتبت امام است كه او نهايت حسابست همچنانكه امام نهايت امت است ، و زر « 3 » مرتبت ناطق است اندر زمان خويش ، و مثقال زر را دوازده درم سنگ نقره بهاست و نقره كه سيم است مثل است بر مرتبت اساس اندر زمان خويش و بر مرتبت حجت اندر هر روزگارى و او نشانست بر آنكه دوازده تأويل امام است اندر حجت « 4 » همچنانكه عوض كشتهء جسمانى يا هزار مثقال زر است يا دوازده هزار درم سنگ نقره اين است كه بيان كرديم و السّلام .
هامش
( 1 ) نخ : مستجب :
( 2 ) نخ : شنيدن .
( 3 ) نخ : از ،
( 4 ) كذا فى نخ .