آنست كه ديت مرد مؤمن هزار مثقال زر پاك است چنان كه [ هزار ] مثقال از دوازده هزار درم سنگ سيم پاك است ازو ، و ديت زن نيم ديت مرد باشد چنان كه « 1 » زن را نيم نصيب مرد است . و چون كسى مؤمنى را بخطا بكشد « 2 » ديت آن كشته بعاقل و عاقله [ كشنده است ] كه ماندگان كشته از ايشان « 3 » بستانند و عاقل و عاقلهء كشنده « 4 » برادران و پسران عمّ و خويشان [ او ] باشند از كسى كه او بخطا بكشت چيزى نستانند « 5 » و آن ديت را از پسران عمّ آن كشنده بسه دفعه « 6 » ستانند نه بيكبار و بماندگان كشته دهند تا فرمان خداى تعالى و سنّت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بجاى آورده باشند . و اگر نه آن بودى كه زير حكم او عليه السّلام حكمت عظيم بودى لازم نيامدى كه آن [ كس كه كار ] كار اوست دست ازو بازداشتن و خويشان بىگناه او را گرفتن و ديت از ايشان ستدن ، و هر كه تأويل اين نداند اين حكم سوى او محال نمايد ، و ليكن مراد از موضع شريعت كه بنياد او بر جسمانيات فانى است آنست كه تا معنى اندر روحانيات باقى باشد و اندر جسمانى آن فرمان چنان نمايد كه بر قاعدهء عدل است چون حال اندر روحانى « 7 » بر قاعدهء عدل باشد « 7 » از بهر آنكه جسم بعدل سزاوار نيست و اگر كسى مر جسم را عدل جويد محال جسته باشد بر نفس ، « 8 » از بهر آنكه هركه گويد نفس نبايد بميرد خواسته باشد كه نفس هميشه نه بجاى خويش باشد و ستم است چيزى را نه بجاى خويش خواستن و داشتن « 8 » ، پس گوئيم كه اندر تأويل اين است كه كشتن بخطا اندر باطن آن باشد كه داعى كه مثل
هامش
( 1 ) نخ افزوده : ديت .
( 2 ) نخ افزوده : اين است .
( 3 ) نخ : كشند
( 4 ) نخ : ماندگان وديت ستا ( كذا ؛ بجاى « كشنده » ) .
( 5 ) نخ : نيابند .
( 6 ) يعنى بسه قسط در سه سال چنان كه در كتب فقه مشروح است .
( 7 - 7 ) نخ :
بر عدل باشد قاعدهء باشد ( كذا ) .
( 8 - 8 ) كذا فى نخ .