عالم مشاهده « 1 » است ؛ و بحث از هر يك از اين هر دو عالم يا « 2 » از خراب كردن آن عالم است يا از تعمير و تجديد آن عالم بعد از تخريب و اعدام .
ركن اوّل در خراب « 3 » كردن عالم صغير كه انسان است
و آن موت « 4 » ، است و در تحقّق موت و خراب « 5 » شدن اين هيكل محسوس خود سخنى نيست . [ 172 ] امّا بحث در آن است كه آنچه انسان به آن انسان است كه آن نفس ناطقهء آدمى و روح انسانى است ، خواه مجرّد باشد و خواه مادّى - چنان چه بعد از اين خواهد آمد - آيا موت بر او واقع مىشود يا نه .
تمامى محقّقان از اماميه و اشاعره و حكما و صوفيه بر آن رفتهاند كه موت بر او واقع نمىشود و نفس آدمى بعد از خراب « 6 » البدن باقى است و ابدى .
به اتّفاق متكلّمين و حكما ، موت وارد نمىشود الّا بر اين هيكل محسوس ؛ و اين هيكل محسوس آدمى نيست بلكه آدمى چيزى ديگر است وراى اين هيكل محسوس . پس موت بر آدمى واقع نمىشود .
و پيش شرذمهء قليلهاى از علما ، نفس آدمى همين هيكل محسوس است . [ 173 ] پس موت بر آدمى واقع مىشود ، امّا معدوم مطلق نمىشود . و اين مذهب باطل است . « 7 »
و پيش حكما نفس آدمى مجرّد است و علاقهء به بدن دارد تا زمانى كه بدن را استعداد آن هست كه نفس متعلّق به او باشد ، و بعد از آنكه اجزاى بدن متقاضى « 8 » به خرق و جدايى از يكديگر مىشوند ، نفس ناطقه از او قطع تعلّق مىكند و باقى است و ابدى ؛ و موت عبارت از اين قطع تعلّق نفس است از بدن .
هامش
( 1 ) . ش : مشاهد .
( 2 ) . س : تا .
( 3 ) . س : خواب .
( 4 ) . ش : موات .
( 5 ) . س : خواب .
( 6 ) . س : خواب .
( 7 ) . ح : على ما بيّن فى موضعه من الكتب الكلامية و الحكمية .
( 8 ) . س : متعاصى .