چنين نخواهد بود . و جايز كه مثل اين حكماء قايل به نسبت صمي باشند نه عددى ، چنانچه در حكمت بيان اين شده است . پس ظاهر گرديد كه قايلان بتناسخ منكر اصل پنجماند ، چنانچه قايلان بقدم عالم منكر اصل اول فلا محاله داخل مؤمنان نخواهند بود .
لطيفه برهانيه في دفع شبهة ظلمانيه
بدان كه مخالفان از اشاعره را اعتقاد آن است كه ايمان عطائى است ، بدليل « لا مؤثر في الوجود الا اللّه » بناء على ذلك ، تجويز نمودهاند كه بارى تعالى ايمان را از انبياء عليهم السّلام برداشته بكافران دهد ، و برعكس چنانچه ظاهر « انا عند ظن عبدى فليظن ما شاء » و حق آنست كه اين اعتقاد بغايت ناصواب است ، و در آن چندين آيه است .
اول كريمه
« ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ »
:
مخفى بر ناقد بصير نخواهد بود كه چون اين كريمه در رد بطلان اشاعرة است در اينكه ايشان را اعتقاد آن است كه حق تعالى فاعل كردهء بندگان است ، و با وجود اين حالت ، ايشان را عذاب مىنمايد ، فلا جرم لازم آيد كه حق تعالى « ظلام » بر صيغهء مبالغه باشد ، پس حق تعالي نفى آن فرمود كه نيست ظلام مر بندگان را .
و ظاهر است كه بر اين تقدير ، لازم از نفى ظلاميت ، جواز ظالميت نيست و حاجت نيست به آنچه مفسران در اين باب گفتهاند كه نفى ظلاميت نفى اصل ظلم است . چه حق تعالى اگر صفت ظلم مىداشت ، در غايت بود .
دوم :
« وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً
.
سيم :
« يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ »
.