حضرت روا نيست كه در خاتم او بود و بسبب دور شدن آن خاتم نبوت ازو مسلوب گردد و باز چگونه روا بود كه حق تعالى جنى را متمكن گرداند كه متمثل به صورت نبى شود .
اما ظاهر اين آيه زياده ازين نيست كه جسدى بر تخت آن حضرت انداخته شد تا فتنه كه عبارت از امتحان است باشد و كلام در اينست كه آن جسد چه جسدي بود و آن امتحان چگونه امتحانى ؟ و حق در تفسير اين آيه رجوع به حديث صحيح است ، و در آن چند لطيفه است .
لطيفه اول
آنست كه سليمان عليه السّلام روزى ميفرمود كه امشب نزديكى با صد زن خواهم كرد شايد كه از هر يك فرزندى بوجود آيد كه در راه خداى تعالى جهاد بجاى آورد ، بعد از وقوع آن از زنان حامل نگرديد ، مگر يك زن كه آن نيز فرزندى مرده ازو بظهور آمد پس او بر تخت سليمان انداخته شد بىروح تنبيه بر اينكه آنچه اراده نموده بود بظهور نيامد و بعد از آن حضرت سليمان استغفار نموده متوجه دعا و نماز كردن گرديد .
و اين وجه مقتضى ظهور معصيت ازو به هيچوجه نيست تا نسبت استغفار و انابت به او دهند چه ظاهر است كه محبت دنيا ذنب نيست ، سيما كه ذريعه آخرت باشد و استغفار در عقب اين حال دلالت بر وقوع ذنب ندارد نه در حال و نه در زمان ماضى بلكه محمول است بر انقطاع از ما عداى حق تعالى بسبب توجه به او .
و اگر گويند كه گناه او از جهت اين بود كه ارادهء خود را مقرون مشيت الهى نساخته بود گوئيم جايز كه استثناء در خاطر او بوده باشد اگر چه بلفظ در نياورده و بر فرضى كه اين نيز نباشد به هيچوجه فسادى ندارد زيرا كه اراده را مقرون مشيت ساختن سنت است و ترك سنت خلاف اولى است نه حرام .