و همچنين از اينجا حكمت الهى اقتضاى آن كرد كه در ضمن منافع كثيره اندك مضرّتى مندمج باشد ، چنانچه آتش مثلا كه در ضمن او بس حكم و مصالح مندمج است ، و گاهگاهى وجودش مؤدى باحراق اشياء نافعه گردد و آب كه وجودش ام الحيات است ، احيانا منساق باغراق حيوان برّى گردد و اين معنى نظر با ذات حضرت حق خير محض است ، زيرا كه مقتضى ظهور اسماء و صفات اوست ، و نظر با مخلوقات نيز خير است چه حصول خير كثير خير است ، اگر چه متضمن شر قليل باشد .
پس با وجود آنكه فاعل همه اشياء حضرت حق است از شرور به كلى منزه و مبراست ، و چون مقرر شد كه عند التقابل بين الصفات و الاسماء سلطنت غلبه طرفى راست كه مستدعى اثر اكمل باشد ، در اضداد عالم نيز غلبه طرف اكمل
« سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا »
چنانچه از تذكار آيات بينات فرقانى و كلمات تامات قرآنى ظاهر ميگردد
« يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ »
.
دوم آنست كه حكم الهى بافعال و آثار عاملان كارخانه بندگى متعلق شده باشد ، و اين آثار و افعال متّصف بحسن و قبح ميگردد ، باينكه فاعل افعال مستحق مدح و ذم شرعى مىشود و اختلاف ميانه اهل اسلام واقع است در اينكه حسن و قبح به اين معنى شرعى است يا عقلى ، اشاعره قايل به اول شده حكم نمودهاند كه عقل را حكم در تحسين و تقبيح افعال نيست بلكه از شارع است ، پس فعل حسن آنست كه شارع آن را حسن ساخته ، و قبيح آنست كه آن را قبيح گردانيده باشد ، پس او را هست كه حسن را قبيح نمايد و قبيح را حسن و غير اشاعره را اعتقاد آن است كه حسن و قبح عقلى است و شارع كاشف آن است .
بدان كه قدماء اشاعره مطلقا حكم به اين نمودهاند كه حسن و قبح شرعى است ، و قايل بتفصيل نيستند و عقل را مطلقا در حكم معزول گردانيدهاند و لكن متأخران ايشان چون مطلع بر فساد آن شدهاند ، قايل بتفصيل شده گفتهاند كه حسن و قبح را