بناء على ذلك أشاعره قايل شدهاند كه مراد از كلام كلام نفسى است كه مدلول كلام لفظى است نه كلام لفظى و ظاهر است كه مدلول اين كلام را صلاحيت آن است كه قائم بذات حق باشد ، اگر چه كلام لفظي را صلاحيت آن نيست .
و چون اماميّه و معتزله ملاحظهء معنى كلام نفسى كه مدلول كلام لفظى است نمودند . حكم به آن كه راجع بعلم بمدلول كلام لفظى با قدرت بر آن است نمودند ، پس كلام منحصر در لفظى شد و چون كلام لفظى قائم بذات حق نميتواند بود ، فلا جرم معنى اين كه واجب متكلّم است آن است كه موجد كلام است نه آن كه محل كلام است .
و تحقيق مقام آن است كه متكلّم مشتقّ از تكلّم است نه از كلام و تكلّم عبارت از قدرت بر ايجاد كلام است ، و امّا كلام نفسى تكلم نيست و اشاعره در صدق مشتق بر چيزى اعتبار قيام مبدأ اشتقاق به آن چيز كردهاند ، پس بنابر تحقيق ايشان صدق متكلم بر ذات حق مجاز خواهد بود .
و اما بنابر اصول علماء اماميّه حقيقت تكلّم قدرت بر ايجاد كلام است و اين از صفات واجب الوجود بالذات است و ليكن در عبارت ايشان نوعى مسامحه واقع است در اين كه متكلم عبارت از موجد كلام است بلكه متكلّم قادر بر ايجاد آن است چه تكلم قدرت است نه ايجاد -
و حاصل تحقيق آن است كه كلام را دو اطلاق است اوّل تكلم دوم ما به التكلّم كه عبارت از الفاظ است و محققان اماميّه كلام را صفت حق نميدانند و كلام نزد ايشان بمعنى دوم است و اين را منافات با آن كه كلام بمعنى اوّل صفت حق تعالى باشد به هيچوجه نيست و همچنين منافات ميان دو قياس كه شارح جديد تجريد متصدى ذكر آن شده و حكم بمنافات ميان ايشان كرده است نيست .
لطائف غيبيه ( آيات العقائد ) ( فارسى ) — صفحة 123
مساهمون: مير سيد محمد علوى عاملى
ص١٢٣