و اگر « 1 » آثار فضيلت غالب عدمى باشد « 2 » مشتبه شود به طرف تفريط كه عدمى است ، نه به طرف افراط كه وجودى است . مثالش عفّت كه مشتبه است به خمود نه به شره « 3 » . و بسيار باشد كه امورى كه غير فضائلند مشتبه شوند به فضائل . پس لا بدّ است از تنبيه به آن . مثلا در حكمت جمعى باشند كه مسائل علوم را به طريق تقليد و تلفيق « 4 » فراگيرند و در اثناى محاوره و مناظره بر وجهى ايراد كنند كه مستمعان تعجّب نمايند و بر « 5 » وفور علم و كمال و فضل آن كس گواهى دهند ، ليكن در حقيقت وثوق نفس و برد يقينى كه « 6 » ثمره حكمت است در ضماير « 7 » ايشان حاصل نبود ، و مثل ايشان در تقرير علوم مثل بعضى حيوانات بود در محاكات افعال انسانى و همچنين عمل أعفّاء صادر شود از جماعتى كه عفيف النّفس نباشند ، مانند كسانى كه ترك لذّات حسّيّه به طمع جاه دنيوى كنند بنابر آنكه لذّت وهمى لطيفتر از لذّت حسّى است و يا ترك لذّات دنيويّه ، به توقّع لذّات اخرويّه كه از جنس لذّات دنيويّه است نمايند ، بنابر آنكه هم ألطف است و هم أدوم ، پس در حقيقت عفيف نباشند ؛ چه عفيف به حقيقت كسى است كه حدّ و حقيقت عفت « 8 » در او موجود بود و حقيقت عفّت آن است كه إعمال قوّت شهوت به قدر ضرورت و كفايت حاجت بقاى شخصى و نوعى كند و باعث بر ايثار اين فضيلت ، همين معنى باشد نه غرضى ديگر .
و همچنين عمل اسخيا صادر شود از كسانى كه حقيقت سخاوت از ايشان منتفى باشد ؛ چه حقيقت سخاوت آن است كه باعث بر بذل مال ، جميل بودن بذل باشد في نفسه نه غرضى ديگر از اغراض ، چنان كه اكثر
هامش
( 1 ) ب : امّا .
( 2 ) الف ، ب : بود .
( 3 ) ب : شهوت .
( 4 ) ب : تلفّت .
( 5 ) ب : در .
( 6 ) ب : شجرهء ثمره .
( 7 ) ب ، ج : « ضمائر » ندارد .
( 8 ) الف : « حد و حقيقت عفّت » ندارد .