مظهر صفات خود نتوانند شد .
و نزد طبيعيّين اين مذهب ، حقيقت بدن جسمى است مركب از عناصر ممتزجه به مزاجى خاصّ . و حقيقت روح و نفس نزد بعضى ايشان عين مزاج مخصوص است ؛ و نزد ديگران عين صورت نوعيّه قائمه به مادّهء بدن است كه تابع است در فيضان مر آن مزاج مخصوص را . و نزد هر دو طايفه ، اعنى متكلمين و طبيعيّين ، از انسان بعد از موت باقى نماند چيزى كه متّصف به صفات انسان باشد ، خواه صفات نفسانيّه و خواه صفات بدنيّه .
و نزد اكثر متفلسفين - از جمله قائلين به تجرّد نفس ناطقه - حقيقت انسان نيست مگر نفس مجرده ، و بدن آلتى است مر او را در تحصيل كمالات و خارج است از حقيقت انسان . و نزد محصّلين از حكما و محققين از صوفيّه و متكلّمين ، حقيقت انسان مركب است از نفس مجرده و بدن . و هيچيك از نفس و بدن على حده مصداق حقيقت انسان نتواند بود .
و چون ما پيش از اين اثبات كرديم تجرّد نفس ناطقه را ، پس باطل شد مذهب طبيعيّين و جمهور متكلّمين . و چون بيان كرديم كه نفس ناطقه در مبدأ فيضان ، كه مسمى است به عقل هيولانى ، نيست مگر امرى بالقوّة و فعليّتى حاصل نتواند بود مر او را ، مگر از كمالات علميّه و عمليّهء حاصله به وساطت بدن ، پس باطل شد نيز مذهب متفلسفين . و باقى ماند مذهب محقّقين .
پس حقيقت انسان متقوّم نتواند شد مگر از دو جهت كه به يكى انسان است بالقوه و به ديگرى انسان است بالفعل . و تقوّم حقيقت انسان از نفس و بدن به غايت شبيه است به تقوّم حقيقت جسم از ماده و صورت . ليكن انسان بر دو معنى اطلاق كرده شود « 1 » : يكى انسان محسوس و ديگرى انسان معقول .
هامش
( 1 ) الف : مىشود .