و مقامى كه او راست در ميان مردم ؛ بدرستى كه خداى تعالى حكم كرده ، و نبىّ او اعلام نموده و شما همه مىدانيد كه ما اهل البيت احقّ و اولائيم به اين امر از شما ، مادام كه قارى كتاب اللّه ، و فقيه في دين اللّه و مضطلع ؛ يعنى قوىّ و دانا به امر رعيت در ميان ما اهل البيت باشد و همه مىدانيد كه چنين كسى در ميان ماست ، نه در ميان شما ؛ پس پيروى هواى نفس « 1 » خود مكنيد كه هرآينه دورى از حق مىافزاييد ، و فاسد مىكنيد عملهاى قديم خود را به بديهاى جديد خود . و چون آن حضرت اين كلام مذكور را ادا فرمود ، بشر بن سعد « 2 » انصارى و ساير انصار اصحاب همه گفتند : يا ابا الحسن ؛ اگر اين سخن كه فرمودى ؛ پيش از بيعت ابى بكر از تو مىشنيديم و مىدانستيم كه ترا رغبت به خلافت هست هرآينه همهء ما با تو بيعت مىكرديم ، و دو كس درباره تو مخالفت نمىورزيدند . « 3 » حضرت فرمود كه : من حضرت رسول را تجهيز نكرده و دفن ننموده ، مىآمدم و با شما منازعه در خلافت مىكردم ! و اللّه ، كه من نمىترسيدم كه كسى با ما اهل بيت منازعه كند در خلافت . و گمان نداشتم كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم روز غدير ، حجّت براى كسى گذاشته باشد و قايلى را راه سختى تواند بود . پس به گواهى طلبيد مردم را در قضيّهء غدير خم . زيد بن ارقم روايت كرده كه دوازده كس از اعيان صحابه ، كه از حاضران بدر « 4 » بودند گواهى دادند و من نيز گواهى داشتم و ندادم و كتمان نمودم . از آن است كه خداى تعالى ، بصر من را از من گرفت و نابينا شدم ؛ و در آن روز آوازها بلند و گفتگوى بسيار شد . عمر ترسيد كه مردم گوش به سخن على كنند و اراده وى منفسخ شود . پس گفت : يا ابا لحسن ، خداى تعالى ، مقلب القلوب است دل تو را به سوى ما خواهد گردانيد و گمان ندارم كه تو مخالفت جماعت روا داشته باشى و
هامش
( 1 ) ب ، ج : « نفس » ندارد .
( 2 ) ج : بشير بن سعد انصارى .
( 3 ) ج : نمىورزيد .
( 4 ) ج : « بدر » ندارد .