اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم ندا در « 1 » داد كه : تخلّف از جيش اسامه مكنيد ، و هر كه تخلّف كند « 2 » ، لعنت خدا و رسول بر وى باد . و از جمله جماعتى كه مأمور بودند به متابعت اسامه ، و خروج از مدينه ؛ ابو بكر و عمر و ابو عبيده جرّاح بود . و اسامه در كوچ كردن از معسكر تعجيل مىنمود ، و اصحاب تعلّل مىفرمودند و منتظر بودند « 3 » كه حال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم چون شود ؛ تا مرض رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم اشتداد يافت بعد از دو روز از خروج اسامه به معسكر وفات يافت . لشكر خبردار شده مراجعت نمودند « 4 » ، و در مدينه ازدحام و غلغلهء عجيب و حالتى غريب روى نموده ؛ ابو بكر بر ناقهاى سوار شده ، بر در مسجد آمد و بانگ زد كه : ايّها النّاس اگر محمّد مرد ، ربّ محمّد زنده است « 5 » و كلامى كه سابقا مذكور شد ، بر زبان راند .
اصحاب و انصار اين سخن شنيده ، روى به خانهء سعد بن عباده نهادند ؛ كه بزرگ و سيّد قبيله خزرج بود از انصار و بيمار بود ، و وى را به سقيفه بنى ساعده كه محفل « 6 » اجتماع بود و ديوان ايشان بود آوردند . عمر خبردار شد ، [ خود را ] به ابى بكر رسانيد . و با ابى عبيده هر سه رو به سقيفه نهادند و ازدحام « 7 » عظيم در سقيفه روى داد . و بعد از گفتگوى بسيار ، ابو بكر با انصار گفت : من شما را به ابى عبيده يا عمر دعوت مىكنم و هر دو را سزاوار خلافت مىدانم . ايشان هر دو به ابى بكر گفتند : حاشا كه ما بر تو تقدّم كنيم و أنت صاحب الغار و ثاني اثنين ، و أنت أحق بهذا الأمر « 8 » . انصار گفتند : ما راضى به اين نيستيم و به اين قضيّه همداستان نشويم ؛ بل منّا أمير و منكم أمير « 9 » . ابو بكر مدح و ثناى انصار آغاز نموده ، فضل و تقدّم ايشان را بيان كرد . و عمر بانگ بر آورد كه : هيهات ،
هامش
( 1 ) ب : « در » ندارد .
( 2 ) ج : از جيش اسامه .
( 3 ) الف : مىبودند .
( 4 ) الف : كردند .
( 5 ) تاريخ طبرى بعد از هجرت 2 / 232 ، الاحتجاج ط بيروت : 1 / 71 .
( 6 ) ب : محل .
( 7 ) الف ، ج : ازدحامى .
( 8 ) احتجاج ، ط بيروت : 1 / 71 .
( 9 ) احتجاج ، ط بيروت : 1 / 71 .