و از اين كه به طريق خرق عادت تواند كرد ، بر انبياء و اوصيا نيست ؛ كه به خرق عادت افناى خصم خود كنند . و نيز مصلحت در افناى اصحاب و تفريق كلمه نبود ، و ابو سفيان را ، چه پروا بود از اينكه اسلام بر طرف شود و شريعت بر هم خورد . بلكه غرضش « 1 » از ملامت بنى عبد مناف نبود ؛ مگر تهييج فتنه و آشوب و قتال و هلاك مسلمانان ، تا به كام دل خود برسد . و كفر و شرك باطن را ظاهر و آشكارا تواند كرد و به خاطر جمع به ضلالت و جاهليّت اولى عود تواند نمود . سادهلوحى مىبايد كه ابو سفيان و اولاد و اتباع او را مؤمن حقيقى داند ؛ و از جملهء اهل دين شمارد ؛ و به افعال و اقوال ايشان اعتماد نمايد . و علىّ - عليه السلام - به اتفاق عقلا ؛ سيّد ارباب عقول ، و قدوهء اهل هوش بود ؛ چگونه سخن هر كس را نشناسد و راه به قصد و غرض هر كس نبرد ؟ !
و اينكه آن حضرت قبول بيعت عباس نفرمود ؛ بنابر آن بود كه امر آن حضرت موقوف به بيعت نبود ، بلكه حقّ وى به نص و تصريح ثابت و محقّق بود ، و بيعت عباس در اظهار و اثبات حقّ وى زيادتى بر نصّ رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم نتوانست نمود . هرگاه مخالفت نصّ رسول نمودند عدم اعتداد به بيعت عباس و مخالفت آن صعوبتى نداشت . و حال آنكه بيعت ابى بكر در ميان بود و با وجود آن قبول بيعت عباس نمودن قرع باب خلافت « 2 » و تفريق كلمه بود ؛ و مؤيد اين است آنچه جماعتى از علماء ، كما قال في « الطرائف » روايت كردهاند كه چون عباس به علىّ گفت دست بده ؛ تا بيعت كنم به خلافت علىّ - عليه السلام - اعتذار نمود به قلّت ناصر و خوف ارتداد اكثر مسلمين و طمع كفّار در اسلام ؛ و إنّ اللّه تعالى أمره بالصبر كما جرت عليه سنة جماعة من الأنبياء و الأوصياء ، حتّى يجدوا أنصارا يقوم بهم الحجّة . و نيز قبول بيعت عباس كردن و در ثبوت حق تمسّك به بيعت عباس جستن ؛ تمكين مخالفان بود در اعتبار بيعت ، و اختيار در انعقاد
هامش
( 1 ) الف : مطلبش .
( 2 ) ب ، ج : خلاف .