و چون حجت خود را گفتم مبهوت شد و ندانست كه چه جواب بگويد .
خداوندا ! بدرستى كه من شكوه و دعوى مىكنم نزد تو بر قريش و كسى كه اعانتشان كرده به واسطهء آنكه ايشان قطع رحم من كردند ، و سهل و كوچك شمردند منزلت بزرگ مرا ، و اتفاق كردند بر منازعت من امرى را كه آن از من بود ، بعد از آن گفتند كه : بدان كه بدرستى كه در حق هست كه ما اخذ كنيم آن را و در حق هست كه تو ترك كنى آن را ، دلالت بر غايت خلاف و نهايت تظلم از سابقين مىكند .
و با ظهور دلالت اين كلام و بعض آنچه قبل از اين نقل كردهام بر غايت شكوه و غضب بر سابقين . از ابن ابى الحديد منقول است كه اين معنى از امير المؤمنين عليه السّلام متواتر است پس چگونه دوستان ثلاثه به توافق امير المؤمنين عليه السّلام و سابقين قائل مىشوند ؟ !
ضياء القلوب مباحثى در امامت ( فارسی ) — صفحة 289
مساهمون: محمد بن عبد الفتاح سراب تنكابنى (فاضل سراب)
ص٢٨٩