گفت كه : بدرستى كه چنين است به خاك ماليدن بينى پدرت و غضب او .
گفتم : اى پدر ! آيا حكايت نمىكنى از فعل او در مجمع مردم كه بيان كنى از براى ايشان حال او را ؟
گفت : چون توانم كرد به آنچه ذكر كردى كه او احبّ است نزد مردم از روشنى چشم ايشان ، آنگاه سر پدرت به سنگ شكسته شود .
پس عمر گفت كه : بعد از آن جرأت بهم رسانده ، جمعه از آن نگذشت كه برخاست خطبه خوانده « 1 » در ميان مردم و گفت كه : ان بيعة ابى بكر كانت فلتة وقى اللّه شرها فمن عادكم إلى مثلها فاقتلوه « 2 » .
[ ناراضى بودن عمر از ابو بكر ]
و باز روايت كرده است سيد مرتضى رحمه اللّه كه : روايت كرده هيثم بن عدى از مجالد « 3 » بن سعيد كه گفت : روزى رفتم نزد شعبى . . تا قول او كه گفتم :
أصلحك اللّه ! آيا بوده ابن مسعود كه مىگفته كه : من حديث نمىكنم قوم را به حديثى كه عقولشان به آن نرسد مگر كه باشد از براى بعضشان فتنه ؟
گفت : گفت : آرى . . تا آنكه گفت كه : اثناء آنكه چنين سخن مىگفتيم رو كرد مردى از ازد و نشست نزد ما .
پس شروع كرديم ما در ذكر ابو بكر و عمر ، پس خنديد شعبى و گفت كه :
بتحقيق كه بود در دل عمر خون بر ابو بكر .
هامش
( 1 ) . چنانچه گذشت .
( 2 ) . سفينة النجاة : 187 .
( 3 ) . در نسخهء خطى : مخالد ، صحيح همان است كه در متن درج شد و در صفحهء بعد نيز تكرار شده است .