گفت پسر عمر كه : بلكه اختلاف داشتند اگر دانيد ، و شهادت مىدهم كه بدرستى كه من نزد پدرم بودم روزى و امر كرده بود كه مردم را منع كنم كه نزد او نروند . پس از در گرفت عبد الرحمن ولد ابو بكر پس گفت عمر كه :
حيوانك « 1 » بدى است و هرآينه او بهتر از پدرش است .
من از اين سخن وحشت كرده گفتم : اى پدر ! عبد الرحمن بهتر از پدرش است ؟ !
گفت : كيست كه بهتر از پدرش نيست ! مادر نباد ترا « 2 » ! اذن بده عبد الرحمن را كه بيايد .
پس عبد الرحمن آمد سخن گفت با عمر در باب خطيه « 3 » شاعر كه عمر از او راضى شود ، و عمر او را حبس كرده بود در شعرى كه گفته بود .
پس گفت عمر كه : بدرستى كه خطيه بد زبان و فحاش است بگذار كه حبس كنم او را حبس طويلى .
پس الحاح كرد عبد الرحمن و ابا كرد عمر و بيرون رفت عبد الرحمن .
پس رو به من كرد پدرم و گفت : آيا تو غافلى تا امروز بر آنچه واقع شده است از تقدم احمقك بنى تيم بر من و ظلم او مرا ؟
گفتم : اى پدر ! من علم به اين ندارم .
پس گفت كه : تو نزديك به علم بهم رسانيدن نيستى .
پس گفتم كه : و اللّه كه او دوستتر است بسوى مردم از روشنى چشمهاى ايشان .
هامش
( 1 ) . خ . ل : حيوان بدى است . ( حاشيهء مؤلف رحمه اللّه ) .
( 2 ) . خ . ل : مادر نباشد ترا . ( حاشيهء مؤلف رحمه اللّه ) .
( 3 ) . كذا ، ظاهرا : حطيئه .