بخشيد به پدرم عبد العزيز ، پس من و برادران من ميراث برديم آن را . پس من سؤال كردم از ايشان كه حصهء خودشان از فدك را به من بفروشند . پس بعضى از ايشان فروخت به من و بعضى بخشيد تا آنكه جمع كردم فدك را پس ديدم كه آن را رد كنم به اولاد فاطمه .
گفتند كه : اگر ابا مىكنى مگر اينكه به اولاد فاطمه بدهى پس اصل را نگاه دار و حاصل را به ايشان قسمت كن . پس چنين كرد « 1 » .
تمام شد مضمون روايت « 2 » .
و اين روايت دلالت مىكند كه فاطمه عليها السّلام دعواى نحله كرده نه ارث و الّا رعايت فاطمه عليها السّلام تقاضا نمىكرد مگر رد حصهء او از ارث به اولاد او نه كل به واسطهء ميراث بردن ازواج و عم به زعم ايشان ، و اگر عمر بن عبد العزيز تبرّع مىكرد زياده بر آنچه دعوى كرده بود فاطمه به زعم ايشان منع كنندگان مىگفتند كه رضاى فاطمه حاصل مىشود به دادن تو آنچه او دعوى كرده به اولاد او « 3 » و حاجت به دادن زياده بر آن اين است .
هامش
( 1 ) . الشافى 4 / 103 - 104 .
( 2 ) . سفينة النجاة : 183 - 184 .
( 3 ) . كسى نگويد كه : اعتراض نكردن ايشان به اينكه ربع آن به اولاد على بايد داده شود خواه از فاطمه و خواه از غير او و تخصيص كل به اولاد فاطمه وجهى ندارد .
دلالت بر عدم اعتراض ايشان مىكند در خصوص وارث بعد از آنكه چيزى از فدك به اولاد فاطمه داده شود ، زيرا كه عمر بن عبد العزيز نمىگفت كه اين را به عنوان ارث مال قسمت كنند بلكه اظهار تحصيل رضاى فاطمه مىكرد به اين و غرض جماعت متعلق به منع حق از اهل حق بود مطلقا و آن كه پيش نرفت ، غرض تعميم ربع اين در ميان اولاد امير المؤمنين عليه السّلام متعلق نبود كه كل يا بعض را به اولاد امير المؤمنين عليه السّلام ندهند ( منه ) .