و به آنچه حاصلش اين است كه قول به دانستن عمر به اينكه على و عثمان جمع نمىشوند و اينكه عبد الرحمن ميل به عثمان مىكند ظاهر نيست بلكه ديانت عمر دلالت دارد به عدم حيله .
[ ردّ شوراى خليفه ]
و در اين نظر است زيرا كه عدم تعيين عمر عثمان را با قصد تعيين مستلزم عجز نيست تا لازم آيد از عدم عجز عدم قصد تعيين او ، بلكه ممكن است كه غرض او از عدم تعيين بخصوص حيلهء ديگر باشد مثل عدم انتظام امر بر امير المؤمنين عليه السّلام اگر منتقل به آن حضرت شود بعد از عثمان ، زيرا كه جمعى را در عرضهء خلافت در آوردن بسا باشد كه سبب منازعه شود .
و دور نيست كه حكايت بصره بر فعل او مترتب شده باشد بلكه ظاهر اين است اگر بگوييم به ظهور ترتب امر صفين هم بر آن .
و باز منع علم عمر به عدم اجتماع امير المؤمنين عليه السّلام و عثمان در رأى وجهى ندارد چه اتفاق ايشان يا بر خلافت امير المؤمنين عليه السّلام مىشد با عثمان يا غير ايشان ، و عدم رضاء حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به يكى از اخيرين ظاهر و مستغنى از بيان است .
و چون از براى عثمان موافقت سعد و عبد الرحمن با او ظاهر بود و تمام مىشد امر خلافت به اين دو ، راضى به غير خلافت خود نمىشد .
و حيلهء عمر زياده از اين بود كه مثل اين بر او مخفى نماند ، و نادانى علوم شرعيه منافات با دانائى حيل چنينى ندارد چنان كه از تتبع احوال او و بسيارى از ارباب حيل ظاهر مىشود .