گويا از اين راه در بسيارى از مواضع روات نقل آن را ترك كردند .
و به اسناد او از عبد الملك بن عطيهء عوفى گفت : رفتم نزد زيد بن ارقم پس گفتم او را : به درستى كه خال « 1 » من حديث كرده است از براى من از تو به حديثى در شأن على در روز غدير خم ، من دوست مىدارم كه آن را از تو بشنوم .
گفت : بدرستى كه گروه اهل عراق در شما هست آنچه هست ؟
گفتم كه : نيست بر تو از من بأسى .
گفت : آرى ! در جحفه بوديم پس بيرون آمد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله در وقت ظهر و او اخذ كرد به دست على عليه السّلام پس گفت : « أيها الناس ! أ لستم تعلمون انى اولى بالمؤمنين من انفسهم ؟ » .
قالوا : بلى .
قال : « فمن كنت مولاه فعلى مولاه » .
پس گفتم : آيا گفت : « اللهم ! وال من والاه و عاد من عاداه . . » .
گفت : من خبر مىدهم ترا آنچه شنيدهام « 2 » .
و به اسناد او از بريده گفت : جنگ كرديم با على عليه السّلام در يمن . پس ديدم از او جفا .
چون قدوم كردم به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ذكر كردم على را و عيب كردم او را .
پس ديدم وجه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله متغير شد ، پس گفت : يا بريده ! آيا نيستم اولى به مؤمنان از انفس ايشان ؟
هامش
( 1 ) . خال : دايى .
( 2 ) . العمدة : 95 ح 120 ، نيز بنگريد به : فضائل الصحابة ، ابن حنبل 2 / 586 ح 992 ، مسند احمد 4 / 368 .